خرابى ، منزلگاه بوم و مصداق
« بِوادٍ غَيْرِ ذِي زَرْعٍ »
100 بود ، اقامت نمود . و لشكرى كه از چالشكرى در مدت مديد به ستوه آمده بودند در آن ارض موات كه آب از سرچشمهء سراب كشيده و گياه چون كارگاه مخمل در خواب ديده بود ، دست از حيات برداشته از عدم وجه معاش ، سررشتهء انتعاششان به آن كشيد كه به داس كجدستى خوشه از توشهء يكديگر مىدرويدند و به تيغ قطع طرق و غارتگرى ، هلال هلال قراضه از قرص نان خوان اين و آن مىبريدند . و سردار كه ظاهرا از ازدحام سپاه غرور با التحام غارتگران مرضى منفور قلعهداران جواسيس از شهربند دماغ پاى كشيده بود و فى الجمله خبطى در دماغ و شورى در اياغش مىنمود ، به نحوى به خواب گران غفلت رفته بود كه حكايت سرگذشت اين و آن را افسانه مىپنداشت و مركزوار مطلقا پاى از دايرهء سكون بيرون نمىگذاشت و بدين سبب بالكليه قاعدهء نظم و نسق از ميان سپاه برخاست و هر كس بر وجه دلخواه بر ظلم افزود و از عدالت كاست تا آنكه اين خبر ، مقروع سمع همايون گرديده از دربار عدالت مدار اول جهت تحقيق اين اخبار ، قزاق بيك ( 203 ب ) ولد ديلنجى خان روانهء آن ديار گشته كماهى حالات را به نحو صدق و صواب معروض دارد كه هرگاه صدور آن امور از سردار ، خالى از خلل فتنهجويى اغيار بوده باشد ، به فحواى صوابنماى
« إِنْ أَحْسَنْتُمْ أَحْسَنْتُمْ لِأَنْفُسِكُمْ وَ إِنْ أَسَأْتُمْ فَلَها »
101 چنانچه در اول كار به اندازهء حسن خدمت ، قامت قابليتش به طراز اعزاز امتياز يافته در آخر باز به جزاى ناسپاسى آن نعمت بىشمار ، در مقام گوشمال به سزاى اعمال قبايح اشتمالش رسد .
چون در حين مراجعت قزاق بيك حركات ناهنجار او به صدق پيوست ، به عهدهء عبد الغفار خان حاكم قلمرو كه يكى از سركردگان آن سپاه كينهخواه بود ، مقرر شد كه در سلسلهء قيد و حبسش مسلسل دارد و نقود و اجناسش را در حوزهء ضبط درآورد و خود تا هنگام تعيين سردار به لوازم امور سردارى پرداخته به انتظام امور لشكرى مشغول باشد .
شعر :
المرء يفنى و يبقى ذكره * بالشر شر و بالمعروف معروف 102
مجملا چون به مقتضا [ ى ]
« جَزاءُ سَيِّئَةٍ سَيِّئَةٌ مِثْلُها »
103 شاهد اقبال در مآل حال به نكال كافرنعمتى روى از سردار تافته و سرنكتهء
« ما أَصابَكَ مِنْ سَيِّئَةٍ فَمِنْ نَفْسِكَ »
104 چنانچه مقرر بود و امر نيابت سردارى به عبد الغفار خان قرار گرفت ، حكام بانه و مكرى را بر سر قلعهء مردى كه سليمان كرد كه از جملهء اتباع سليمان مزبور و در آن قلعه مستور بود فرستاد . ( 204 آ ) سپاه ظفرپناه به يك طرفة العين مانند شعاع بصر بر قلهء آن قلعه برآمدند و كنگره و باروى آن را به زور بازوى مردانگى در تصرف آوردند . و سليمان ، فرارى وادى حيرت و هيمان گشته سبب و اسباب قلعهداران به دست سپاه كينهخواه افتاد و زبان حال اقبال شهريار ، بنياد اين مقال نهاد كه نظم :