و به ناكام ، كام ( 200 آ ) گريز از آن مهلكهء مهلكهء پرستيز برداشت . بيت :
خصم بدخواه تو بر روى زمين چون پشت كرد * برگريزان و زرافشان رفت چون باد بهار
و چون در آن گريز ، تحصن به قلعهء بالاى مريوان را وجههء همت ساخت و بيتابانه بارگى فرار به سمت آن حصار مىتاخت ، از آنجا كه از غازيان افشار در اول كارزار ، آثار كوتاهى آشكار و همان باعث طعن دشمن و يار گشته بود ، به تلافى تلاقى آن مدبر تبهكار نمودند و بر حسم شهب ثاقبهء تير و سنان به ممانعت اعتلاى آن شيطاننشان ، به ذروهء آن حصار آسمانسان در مبالغه و اهتمام افزودند . لابد عطف عنانگريز به جانب زيرين مريوان و از آنجا نيز بيم و هراس مبارزان بىتاب و توانش بيرون كرده بيابانگردى وادى حيرت و هيمانش فرمود . و از لسان اسيرى از اكراد ؟ ؟ ؟ استماع افتاد كه آن نابكار به اصابت تيرى زخمدار بود و در حين فرار ، به جهت بستن زخم خويش ساعتى بيش در آن قلعه ، پاى قرار ، استوار و از آنجا با سى چهل نفر سوار ، فرار به مغار جبال و اغوار نموده .
مع القصه چون در آن وقت طبّال قدرت ذو الجلال دوّال
« وَ جَعَلَ اللَّيْلَ سَكَناً »
90 بر طبل آسايش آشنا نموده بود و چوگان مقدرت كردگار گوى زرين مهر را از عرصهء مضمار اين مقرنس حصار ، ربوده گروه گروه سپاه پرشكوه ، دست از تعاقب آن گروه مكروه ، به اسر و اخترمه به محتشد خويش مىشتافتند و فراخور ( 200 ب ) حسن خدمت ، جايزه و نصيب مىيافتند . و به نحوى لطمات سيلاب جيوش بحرخروش ، خس و خاشاك وجود اكراد بدنهاد را در اطراف و جوانب آن دشت ، پريشان و پراكنده ساخته بود ، كه تا مدت پنج روز دلاوران شيرشكار ، يكان يكان آن تيره روزگاران را از اغوار مغار ، بيرون آورده بعضى را زنده و برخى را سركرده به نظر سردار مىرسانيدند تا آنكه موازى يكهزار و سيصد سر و زنده به حوزهء حيازت سپاهيان در آمده فرستادگان سردار بعد از چندى از نظر كروبى منظر بندگان اعليحضرت ظل اللهى گذرانيدند .
و آن تيرهبخت برگشته روزگار به معاونت تيرگى شب ميانجىكار ، سر و جان نابكار خود را از دم و چنگال هزبران كارزار ، به در برده مفقود الخبر و معدوم الاثر گرديده و حقيقتحال بدمآلش به معرض اطلاع احدى نرسيد .
و به جهت ضبط تاريخ اين فتح اثر اختر قطعه [ اى ] از مطلع فكر شاه بيت قصيدهء سخنورى ميرزا بديع نصرآبادى 91 سر زده كه نگاشتهء كلك وقايعنگار مىگردد . نظم :
لله الحمد كه از دولت شاهنشه دين * كه ركابش ز دو سو حلقهء گوش ظفر است
شهسوارى كه دم تيغ قضا پست كند * پيش رويش كه كف دست ولايت سپر است