سينههاى دو نيم به مثابهء مرغان در قفسها محصور . مع القصه از هنگام ضحوه اولى تا اوان عصر ، تنگ هنگامهء پيكار و جنگ ، فضاى جهان را بر اداى دهشتفضاى
« أَوْ كَصَيِّبٍ مِنَ السَّماءِ فِيهِ ظُلُماتٌ وَ رَعْدٌ وَ بَرْقٌ يَجْعَلُونَ أَصابِعَهُمْ فِي آذانِهِمْ مِنَ الصَّواعِقِ حَذَرَ الْمَوْتِ »
81 ساخته و لهبات ( 199 آ ) نيران ستيز و آويز ، در آن ثانى اثنين روز رستاخيز به فحواى
« نارُ اللَّهِ الْمُوقَدَةُ الَّتِي تَطَّلِعُ عَلَى الْأَفْئِدَةِ »
82 از زبانهكشى رماح بلند و اسياف شعله مانند افروخته و افراخته بود كه ناگاه رياح فوز و فلاح از مهبّ الطاف حىّ توانا به منطوق
« إِنَّا فَتَحْنا لَكَ فَتْحاً مُبِيناً »
83 وزيدن آغاز و دم تيغ عدو پرداز مجاهدان رزمساز به انجاز وعدهء
« وَ يَنْصُرَكَ اللَّهُ نَصْراً عَزِيزاً »
84 خصمانداز نموده دو نفر داماد و يك نفر برادرزادهء آن مدبر دين به دنيا داده كه سركردهء سپاه شياطين اشتباه او بودند طعمهء شمشير ثعبان نظير و سراسر رو [ به ] وادى بئس المصير گرديده و از سركردن آن سركرده ، پر و بال اقبال سردار ديگر نيز كه ولد نابكار آن بداختر بود ، در هم شكست . و سررشتهء نظام سپاه از آن رخنههاى بىالتيام ، به حبل متين صمصام ، به اتصال نمىپيوست . به چار و ناچار ، ديوار سست تيپ آن شقاوتنصيب نيز از صدمات لطمات سيلاب وفود مجاهد ، از پيش برخاسته 85 به ذهاب بلا اياب ، روى ادبار از مواجههء لشكر جرار برتافت و با جميع سپاه فجره مصداق
« كَأَنَّهُمْ حُمُرٌ مُسْتَنْفِرَةٌ فَرَّتْ مِنْ قَسْوَرَةٍ »
86 از دم و چنگال هزبران بيشهء قتال مانند بهايم حيران و هايم يمين و شمال مىشتافت .
و در اين وقت آن بداختر به قصد تل اكبر كه اكثر مبارزان آن به جهت دست آوردن آن اختر مه سر در اطراف رزمگاه و مصاف پراكنده ( 199 ب ) گشته بودند و پاى علم نصرت پرچم از جنگجويان فيروزى شيم تنگ گرديده بود ، از روى تل ، علم توجه افراشته و همت بر انهزام آن فئهء قليلهء غافل از فحواى
« كَمْ مِنْ فِئَةٍ قَلِيلَةٍ غَلَبَتْ فِئَةً كَثِيرَةً »
87 گماشته بود . و سردار نصرتشعار به بهانهء سير پرخاش و كارزار بر كنار خيمهء آسمان - كردار آمده و خورشيدوار تكيه بر طناب زرين تار زده سير مىفرمود كه ناگاه از جوانب و اطراف ، هزبران شيرشكار و دلاوران جرار به قلب سپاه سراپا اضطرار او فرا رسيدند و صمصام انتقام به قصد آن سركردهء ليام از نيام كشيدند و در صدمهء اول ، جمعيت سپاه او را پريشان و تباه ساخته شعلهء كينهورى افروختند و مانند برق بىامان ، خرمن حيات آن مشتى خسان را در هم سوختند . به ناچار پرچم علم استقامتش
« هَشِيماً تَذْرُوهُ الرِّياحُ »
88 بنياد پريشانى نهاد و قامت اقامتش به مثابهء اغصان بيد ، در گذار صرصر شديد ، در رعشه و اضطراب افتاد و يقين دانست كه لمحه [ اى ] توقف او در آن ملحمهء قيامتآسا باعث گرفتار قيد بلا خواهد بود و مواجههء حالت خجالت
« يَوْمَ تَشْهَدُ عَلَيْهِمْ أَلْسِنَتُهُمْ وَ أَيْدِيهِمْ وَ أَرْجُلُهُمْ بِما كانُوا يَعْمَلُونَ »
89 ملاحظه نمود . نظم :
لرزه در افتاد در او همچو بيد * روى خجل گشته و دل نااميد
به چار و ناچار تمام خدم و حشم و رايت سرورى و علم را در معرض تيغ دشمن گذاشت