سلطانى برتافتند و سلاطين گروس و كرانى 74 و قولبيگيان شيروانى با جمعى از پرخاشجويان جرار كنگرلو و شيروان به جانب تيپ ثالث آن فوج تيرهروان تاختند و جعفر خان بيك خويش حاكم مقدم با شملى از رزمآزمايان كرار مقدم و اردلان ، تيغ خصمافكنى با تيپ رابع آختند و ملازمان پادشاهى و قلمرو و قراباغ و سپاهيان كلهگير و قراچهداغ مانند جبال راسيات در پاى علم اژدها سيماى
« أَصْلُها ثابِتٌ وَ فَرْعُها فِي السَّماءِ »
75 پاى قرار و ثبات فشرده ( 197 آ ) سپهدار با اقتدار با جمعى از امراء نامدار مثل عبد الغفار خان حاكم مقدم و بايندر سلطان حاكم قراچهداغ و محراب سلطان حاكم كلهگير و ريشسفيدان سپاهيان شيرنظير در ساحت بارگاه ، آرامگاه ساخته بساط انبساط انداختند تا آنكه اين چهار صف از كتايب نصرتنشان به آن چهار تيب خذلانتوأمان دچار شده منقلاى هر دو طرف در مقابل هر صف ، توسن مبارزت به ميدان جلادت تاختند كه ناگه از چهار جانب ، فريقين
« فَرِيقٌ فِي الْجَنَّةِ وَ فَرِيقٌ فِي السَّعِيرِ »
76 متلاحق و متلاصق گرديده آثار
« يُولِجُ اللَّيْلَ فِي النَّهارِ »
77 هويدا و آشكار شد و شعلهء فتنه نه به نحوى بالا گرفت كه به ريزش آب مدارا و مواسا ، انتفاى آن صورت امكان داشته باشد و ملحمهء قتال و جدال نه به مرتبه [ اى ] التحام و التيام پذيرفت ، كه به ميانجىگرى صبر ناگزير ، اجزاى آن مجمع پيكار و ستيز ، از هم پاشد .
القصه كاوش ناخن غيرت ، خار در پيراهن مردان جنگجو شكست و زمانه شعلهء غضب به راه صبر و تحمل بر مبارزان پلنگخو بست و به يكبارگى بارگى در مضمار كارزار تاختند و سيوف مهندهء رويين از نيام قهر و كين آختند . نظم :
شد القصه هنگامهء كينه گرم * دماغ دل از كين ديرينه گرم
جهانگير شد ابر باران كين * بلا ريخت از آسمان و زمين
دو لشكر دو درياى سيمابگون ( 197 ب ) * تلاطم پذيرفت از سيل خون
به كين ، تيغ بيتابى افراشتند * همه ديده ناديده انگاشتند
ببستند بر هم درِ آشتى * نبودند يك قوم ، پنداشتى
چون به چار و ناچار بر خلاف تمهيد سپهدار باوقار ، شورش مبارزان كارزار ، شور در عرصهء روزگار انداخت و دست تقدير داور كردگار ، آميزش مبارزان پيكار را مانند تركيب عناصر و اركان متضاده ملتحم ساخت ، بددلان خوف اساس از غايت 78 غلبهء بيم و هراس ، يكان يكان خود را به خيمهء سردار انداخته نداى دهشتفزاى
« فَذلِكَ يَوْمَئِذٍ يَوْمٌ عَسِيرٌ »
79 در مىدادند و زبان به استدعاى
« فَانْصُرْنا عَلَى الْقَوْمِ الْكافِرِينَ »
80 مىگشادند . و سپهدار كوه تمكين به فحواى [ بيت ] :
چين بر جبين ز جنبش هر خس نمىزند * دريادلان چو موج گهر آرميدهاند
مطلقا چين بر جبين نياورده از گوشهء بساط انبساط بر نمىخواستند و فوج فوج جنود جلاد را به امر معاونت و امداد ، مقرر مىداشتند و موج موج ابطال جرار را به التحاق آن بحر