تخطي إلى المحتوى الرئيسي

دستور شهرياران ( فارسى ) — صفحة 223

مساهمون:

ص٢٢٣
در زمانى فيروزىنشان و اوانى سعادت‌توأمان برفراز توسن تيزگام و ابرش سبك‌لگام برنشسته به سمت ولايت همدان نهضت نمود و تواچيان و يا ساقيان ؟ ؟ ؟ به جناح استعجال و هم‌عنان صبا و شمال به اجتماع جنود ظفرورود به انحا و احناى ممالك ، سرگرم تكاپو فرمود . نظم :
بفرمود تا صيت روبينه خم * رساند به گوش ملان حرف قم جدل‌پيشه مردان پرخاش فن * برآرند رخت فراغت ز تن شوند از پى كين ز مه تا به كه * سروتن ز خود و زره زيب ده بود تا به شمشير كين دسترس * بدارند از سبزه دست هوس ز چاچى كمانهاى طيارگوش * برآرند از چرخ چاچىخروش سر زلف خوبان بالا بلند ( 191 آ ) * گذارند و پيچند پيچان كمند به قد بتان ميل كمتر كنند * سنانها به خون عدو تر كنند بود تا نهال علم جلوه‌گر * نيارند سرو سهى در نظر
در اندك فرصتى از هر طرف سپاه كينه‌خواه ، صف صف رو به معسكر سپهدار با كرّ و فرّ آورده فوج فوج جنود كواكب معدود ، مملو از رمح ، آراسته‌تر از صفوف مرصوف سروستان به معسكر نصرت‌نشان شتافتند و گروه گروه امراء نامدار و سران سپاه كينه‌گزار با كتايب نصرت‌مناقب محشو از بيرقهاى بال‌افشان و تيغهاى برّان ، سعادت تلاحق محتشد فيروزى توأمان يافتند تا آنكه لشكرى دريامثال و سپاهى چون قطرات امطار بىعد و سيال بر مثال خليج عمان و رود بحر نمود كهكشان به درياى محيط آن مزدحم بسيط ، اتصال يافت و به رتق برق بيرقهاى جوال و لمعان اسنه و رماح شهب‌مثال و آتش اسياف صاف همچون هلال و پرتو بدور اقتباس مجنهاى آفتاب‌اشكال از ساحت بسيط غبرا بر اوج سپهر اعلى تافت . نظم :
عَلم ، روى گردون به و الا گرفت * از آن ، آتش كينه بالا گرفت ز بس طوق را سر به عيّوق شد * تو گويى كه مه مهچهء طوق شد
چون كتايب نصرت‌مناقب نامعدود و مواكب كواكب نمود ، متلاحق گرديد و فرق سپاهيان مسلح مقدام به ارات و اعلام ظفر فرجام بر مثال نهال مورق به اوراق و دست فرصت انجام ، متلاصق شد ، ( 191 ب ) سردار مقدم با امراء و اعيان صاحبان طوق و علم ، از مقر ايالت خويش به عزم جزم مدافعهء آن خصم بدانديش به جانب اردلان نهضت نموده در اواخر شهر ذى حجة الحرام قصبهء سنندج را مضرب خيام سعادت‌فرجام و محل التيام و التحام آن محتشد عام ساخت . و در ايام عاشورا چون اكثر معابر آن محال به اعتبار جبال شامخة القلال و وفرت اوتاد و تلال به جهت مرور و عبور آن سپاه نصرت‌محاط بر حسب
« حَتَّى يَلِجَ الْجَمَلُ فِي سَمِّ الْخِياطِ »
54 مضيق المحال بود و گذار عساكر بىشمار از آن معابر تنگ و تار بر مثال گنجايش بحار ذخار در بطون اوديه و