تخطي إلى المحتوى الرئيسي

دستور شهرياران ( فارسى ) — صفحة 200

مساهمون:

ص٢٠٠
معاندين شقاوت كيش به عزم اصابه عين الكمال به بعضى از اركان دولت بىزوال ، چشم بر يال مركب دوختند و در بعضى از سرحدات خراسان ، نيران فتنه افروختند ، ليكن در آينهء فولاد تيغ غازيان نصرت‌اعتبار ، چهرهء مرگ خويش ديدند و به سراى
« جَزاءُ سَيِّئَةٍ سَيِّئَةٌ مِثْلُها »
122 رسيدند از جمله آنكه عالىجاه سردار خراسان معروض آستان آسمان‌سان داشته بود كه چون به اعتبار سعى و اهتمام او محال بادغيس و رباطات كه به علت طغيان عصات ، پايمال حادثات گرديده مزارع و قراى آن باير بود به آبادى گراييده در اول اين سال كه سكنهء آن حوالى و حواشى پاره [ اى ] مراعى و مواشى بهم رسانيده مشغول زراعت و عمارت گرديده بودند ، باز از گرسنه‌چشمان حرص و آز از طوايف اوزبك و تركمان به قصد يغما و تالان ، گروهى انبوه فراهم آمده اولا سى چهل نفر از آن قوم بدسير به عنوان قراولى سپاهى ، خود را به مستحفظين آن محال مىنمايند و مستحفظان به گمان اينكه به مشتى خاك ، ديدهء آن فوج قليل را مىتوان انباشت و به يك حمله آن فئهء قليله را از پيش مىتوان برداشت ، بدون جمعيت تمام بر آن قوم ليام مىتازند . و چون تلاقى فريقين
« فَرِيقٌ فِي الْجَنَّةِ وَ فَرِيقٌ فِي السَّعِيرِ »
123 روى مىدهد و زبانهء آتش داروگير به كره اثير 124 مىرسد ، قريب به دو سه هزار نفر از آن قوم بدسير كه در پسوگاهها و محكمه‌ها ( 172 آ ) پنهان بوده‌اند از اطراف بر اهل اسلام حمله‌آور مىگردند و از طرفين ، جمعى مقتول و مجروح شده چون مقاومت با آن قوم خدانشناس ، زياده از تاب و توان لشكر قزلباش بوده ، شكست يافته عقد انتظامشان به كشاكش آن قوم ليام ، گسسته مانند جواهر بىبها ، در بساط بسيط غبرا ، متفرق مىگردند . و آن طايفهء دغا به همين قدر اكتفا نموده مراجعت مىنمايند . و چون خبر مزبور به سردار مذكور مىرسد ، فوجى تازه زور از سپاه منصور را به معاونت آن جمع مكسور ، مأمور ساخته مانند اجل بىامان از دنبال آن طايفه بىايمان ، روان مىسازد . و آن طايفه از تعاقب كتايب نصرت‌مناقب خبردار گرديده بيتابانه به تك و داو در آمده اگر چه سپاه نصرت‌پناه به ايشان نمىرسند ليكن آن جمع دغل ، از دهشت ورود اجل ، قطره‌زنان و دوان دوان وارد بوادى نيران و اكثرى از آن قوم لئيم از غايت تشنگى جرعه‌نوش كاسهء زهر
« وَ سُقُوا ماءً حَمِيماً »
125 مىگردند . نظم :
گريزان ز شيران دشمن شكار * به نوعى كز آتش گريزد شرار دوان جانب مرگ هر سو هزار * ز خونهاى خود جمله گلگون سوار همين است انجام آن روسياه * كه ننهد سر خويش در پاى شاه
ديگر آنكه عالىجاه بيگلربيگى مرو شاهى جان معروض سدهء رفيعة الاركان داشته بود كه : « به تاريخ شهر محرم الحرام نوشته [ اى ] از حاكم بند [ ر ] مبارك صاحبقرانى رسيد كه قراولان امام‌زاده [ اى ] ( 172 ب ) كه در دوازده فرسنگى بند [ ر ] مبارك واقع است خبر