تخطي إلى المحتوى الرئيسي

دستور شهرياران ( فارسى ) — صفحة 196

مساهمون:

ص١٩٦
همگى ايشان به حضور آمده روانهء آستان خلافت‌مكان شوند ، راضى به استعذار و استيمان ايشان مىگردد كه در اين وقت امام شقاوت‌مقام ، از ارادهء آن قوم ليام خبردار گرديده در مقام تدليس و تلبيس بر وفق عمل ابليس درآمده زبان تهكم و استهزاء مىگشايد و به اغوا و اضلال ، آن قوم برگشته اقبال را از آن ارادهء سعادت‌مآل رجعت مىفرمايد و ايشان باز به تازگى دم از استبداد و استقلال مىزنند و تيغ خودسرى به دست خودرأيى از نيام مىكشند . چون سردار نصرت‌شعار ، آثار مضمون صداقت مشحون
« أَنْذَرْتَهُمْ أَمْ لَمْ تُنْذِرْهُمْ لا يُؤْمِنُونَ »
105 از اطوار آن فوج تبه‌روزگار مشاهده مىنمايد ، ديگر جاى مدارا و مواسا نديده به مقابله و مقاتله ( 168 ب ) مىگرايد و برخى از تفنگچيان الوار را اولا به صعود بر قلال آن جبال راسيات و تحقيق مضاجع و امكنهء آن گروه شقاوت‌مآب مقرر مىدارد . و جماعت مزبوره مانند پلنگ فيروزچنگ ، گروه گروه بر آن كوه برآمده از شكافها و اغوار مغار متوارى مىگردند تا آنكه سواد شب پرده‌دار چشم بىنور آن طايفهء تيره‌روزگار شده تفنگچيان مزبوره از كمينگاه خويش برآمده قدم پيش مىگذارند . از اتفاقات حسنه در آن وقت ، آن طايفهء طاغيه از سنگ‌چينها و گريزگاهها برآمده بىاعداد و استعداد روانهء سياه خيمه‌هاى خود كه در دامن كوهها بوده مىشوند . جماعت تفنگچى بلا توقف و تأمّل تتمهء جماعت خود را خبردار كرده در آن شب تار از دور و كنار ، رو به آن كوه استوار گذاشته كل مضاجع و مغار آن قوم شقاوت‌آثار را متصرف گرديده مستعد ريزش گلوله‌هاى تفنگ صاعقه كردار مىگردند . در آن وقت سردار جلادت‌شعار ، يوزباشيان جزايرىانداز را با توابين جرأت‌آيين به قلهء كوهسار جهت رمى احجار صاعقه‌آثار بر آن قوم اشرار روانه ساخته و حكام و سلاطين را با فوجى از مجاهدان نصرت‌قرين براى ضبط جوانب و اطراف و اكناف آن كوه باشكوه ، با اسياف آخته فرستاده و برخى ديگر از يوزباشيان شجاعت‌توأمان را با جمعى انبوه از سپاه كوه شكوه به محارست دربند مفرّ آن طايفهء شياطين‌پيوند مأمور مىسازد و خود با شملى ( 169 آ ) از جنود كواكب معدود ، اسب جلادت بر سر آن فئهء با شقاوت مىتازد . آن قوم اشرار وقتى آگاه و خبردار مىشوند كه مقامر روزگار از شش جهت راه گريز و فرار را بر آن جمع دين‌باخته ، مسدود و مشدود ساخته و مهرهء حياتشان را حيران و مات در ششدر ممات انداخته است ، نه تاب و توانايى كه به شش و پنج بازى ، شش پر پنجهء خصم خود را رنجه دارند و نه شوكت و شأنى كه به ضرب شمشير ، تيپ دشمن را به هم برآرند . بارى به مصداق بيت :
وقت ضرورت چو نماند گريز * دست بگيرد سر شمشير تيز
به چار و ناچار از درون خيمه‌هاى تار برآمده غافل از اينكه مكان سيبه‌هاى ايشان كنام شيران و پلنگان گرديده همت بر وصول سقناقهاى خود مىگمارند . و چون با كشش و