تخطي إلى المحتوى الرئيسي

دستور شهرياران ( فارسى ) — صفحة 137

مساهمون:

ص١٣٧
جمعى كثير البال پريشان احوال ، فرارى ديار ادبار گرديده والى جمعى را به تعاقب ايشان فرمان مىدهد كه آن شمل ظفر اثر مانند اجل ، سر در دنبال آن قوم سقر مقر گذاشته تا كنار آب آمويه به قتل و اسر زنان و مردان ايشان ، اشتغال و مراجعت مىنمايند . و در مجموع غزوات و معارضات به حكم
« وَ اللَّهُ يُؤَيِّدُ بِنَصْرِهِ مَنْ يَشاءُ »
168 نسيم فتح و فيروزى بر پرچم علم سلطنت و بهروزى والى مشار اليه وزيده اكثر سركردگان و ريش‌سفيدان اوزبكيه ، سركرده و مقتول گشته سلب و غنيمت بىشمار به وعدهء
« وَعَدَكُمُ اللَّهُ مَغانِمَ كَثِيرَةً تَأْخُذُونَها فَعَجَّلَ لَكُمْ »
169 نصيب غازيان ظفر شمول مىگردد . و والى شوكت مقام با ابهت و احتشام به تاريخ غرهء شهر ذى حجة الحرام ، مربع‌نشين و سادهء سلطنت موروثى و مجلس‌گزين اريكهء دولت موهوبى گرديده زبان حال متابعين سعادت‌قرين به اداء شكر پروردگار آسمان و زمين ( 119 ب ) به مقال
« الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي صَدَقَنا وَعْدَهُ وَ أَوْرَثَنَا الْأَرْضَ نَتَبَوَّأُ مِنَ الْجَنَّةِ حَيْثُ نَشاءُ فَنِعْمَ أَجْرُ الْعامِلِينَ »
170 رطب اللسان و لسان شعاع خورشيد اقبال مباركبادى و نويد « مرحبا بالصباح الجديد و اليوم السعيد » عذب البيان مىشود . و زبان حال والى پس از اداء شكر فعلى به لسان سيوف لعلى به اداء شكر متعالى ، اين مقوله را حالى مىنمود . [ شعر ] :
شكر خدا كه سرور عهد زمان شدم * در ملكت مراد ، چه خوش كامران شدم بودى چو آستان ولى قبله‌گاه من * بختم نگر كه خادم آن آستان شدم گوهرفشان بزم كلام از سخنورى * اين نكته مىسرود كه ورد زبان شدم شكر خدا كه هر چه طلب كردم از خدا * بر منتهاى مطلب خود ، كامران شدم
و چون جماعت مين قشلاقى ، اسير و غنيمت بسيار به دست حيازت جمع آورده و تعدى زيادى به رعاياى آنجا كرده بوده‌اند ، والى به بهانهء تأليف قلوب و خشيت اوزبكيهء بىايمان و جهت پيشكش بندگان اعليحضرت سليمان‌مكان و يادبود امراى رفيع‌مكان ، اسراء و اكثر غنايم را از ايشان و ساير تركمانان طلب نموده بوده كه آنچه لايق امور مزبور باشد بعد از اداء قيمت ، تصرف نمايد . بعضى بلا مضايقه به احضار غنايم ، اقدام و جماعت مين قشلاق در مقام امتناع شدّ اقدام نموده سر از ربقهء مطاوعت مىپيچند و كوچ نموده روانهء ديار خويش مىگردند . والى جمعى را به تعاقب ايشان ، مأمور و آن جماعت را در ردّ غنايم و اسراء ( 120 آ ) مجبور و معاودت مىفرمايند . و كل محمد كه خار وجود خود را از تاب آتش با التهاب تيغ جنود فتح انتساب به آب آمويه انداخته بود ، با جمعى ، از آب گذشته گمنام جهان و بىنام و نشان مىگردد . و والى ، مردم قيات و كينكس را كه در قلاع خود متحصن بوده اطاعت نمىكرده‌اند ، بعضى را به زبان شديد تيغ حديد و برخى را به لسان اميد وعيد و نويد ، به ربقهء اطاعت درآورده قلاع مزبوره را نيز به رفع رايات ظفر و كسر اعداء بدسير ، مضموم ساير قلاع مفتوحه مىسازد . و چون رعاياى آنجا و ايلات آن حدود در آن ولاء از اوزبك ارال