به آن پى سپر طريق طغيان و خلاف ، تاخته به قلع و قمع مواد شور و شر آن مدبر بدسير پردازند . و مرتضى قلى بيك نايب حاكم كرمانشاهان ( 112 آ ) نيز از سمت الكاى خود با سپاه كلهر و سنقر راه فرار آن خيل خمر را مسدود و هنگام احتياج ، كمركين مشدود سازند .
بعد از ورود فرمان اشرف ، جنود ظفرورود از هر طرف متوجهء تدمير آن شقاوت - مصير گرديده اولا مير عزيز سلطان حاكم الكاى مكرى به دفع غايلهء آن سركردهء فوج اخوان الشياطين ، كمين كين گشود . آن مردود بىدين ، جمعى از ايل و خويشان ذليل خود را ياور و معين نموده طريق مقابله و مقاتله پيمود و به تقدير كردگار قدير ، حاكم مزبور ، از سوء تدبير ، عرضهء تيغ آتشنظير و ملازمان او انهزامپذير گرديده اكثرى از غازيان جانفشان كه در آن داهيه ، پاى ثبات و قرار پايدار داشتند ، بادهء فنا از دست ساقى قضا چشيدند و به درجهء رفيعهء شهادت رسيده مژدهء
« وَ الَّذِينَ قُتِلُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ فَلَنْ يُضِلَّ أَعْمالَهُمْ سَيَهْدِيهِمْ وَ يُصْلِحُ بالَهُمْ وَ يُدْخِلُهُمُ الْجَنَّةَ عَرَّفَها لَهُمْ »
120 شنيدند .
چون آن باخته دين تيرهروزگار ، نقش مراد خويش را در تخته نرد عرصهء نبرد و كارزار ، از بدنشينى كعبتين 121 ليل و نهار ، نشسته و خانهء مراد غازيان را به مهرههاى حوادث زمان ، در ششدر بستگى ديد ، گشادى كه آن بدانديش از نشستن منصوبهء خويش يافته بود ، نمونهء آمد كار ناپايدار خود دانسته عازم دستدرازى به سرحدات ممالك محروسه گرديد . و از آن جانب عنان عزيمت به صوب سرحدات كرمانشاهان منعطف ساخت و برخى از قرى و قلاع آن طرف را به تصرف درآورده ( 112 ب ) به ارتكاب بىحساب و استلاب و انتهاب پرداخت تا آنكه به موجب فرمانى كه از دربار عظمتمدار عزّ اصدار يافته بود مرتضى قلى بيك ولد عالى جاه شاهقلى خان قورچىباشى كه به نيابت حكومت آن محال و حوالى و حواشى قيام داشت با قشون كلهر و سنقر و زنگنه و هرسين به عزم آنكه به دفع غايلهء آن مدبر بىدين پردازد و به رشّ تيغ آبدار و برش شمشير آتشبار آن تبهروزگار را از خواب گران غفلت و غوايت ، بيدار سازد ، بعد از اجتماع جنود ظفرورود و التماع سهام و سيوف نامعدود با قريب پانزده هزار نفر از عسكر كلهر و سنقر و هرسين و جوانرود از مقر حكومت ، نهضت نمود و به عزم تسخير قلعهء شميران كه اول سرحد متصرف فئهء سليمان بىايمان بود تا حوالى قلعهء مزبور طريق مسارعت پيمود .
چون نداى دهشتفزاى
« فَلَنَأْتِيَنَّهُمْ بِجُنُودٍ لا قِبَلَ لَهُمْ »
122 به گوش هوش ساكنان قلعهء مزبور كه جمعى از بزرگان و بيكزادگان اكراد و اقارب و احفاد آن جفاپيشهء ظلمنهاد بودند ، رسيد 123 و اساس حواس آن قوم ناسپاس ، از وعيد سراپا تشديد
« وَ قَذَفَ فِي قُلُوبِهِمُ الرُّعْبَ فَرِيقاً تَقْتُلُونَ وَ تَأْسِرُونَ فَرِيقاً »
124 تزلزلپذير هراس گرديده زبان عذرخواه به طلب امان و استغفار گناه گشادند و نداى
« فَاعْتَرَفْنا بِذُنُوبِنا فَهَلْ إِلى خُرُوجٍ مِنْ سَبِيلٍ »
125