ذو الرياستين بحمام درآمد و بنابر آنكه از علوم نجوم او را معلوم گشته بود كه در آن روز خونش بميان آب و آتش ريخته گردد فصد كرد و پنداشت كه تقدير آسمانى را بتدبير انسانى مندفع توان ساخت و همان زمان كه از آن امر بازپرداخت غالب بن اسود مسعودى و قسطنطين رومى و فرخ « 1 » ديلمى و موفق صقلبى با تيغهاى كشيده بسر فضل رسيده و او را بقتل رسانيده بگريختند و مأمون اظهار اضطراب كرده بپيدا كردن قاتلان فرمان داد ، ابو العباس دينورى « 2 » آن جماعت را گرفته نزد مأمون برد و مأمون از ايشان پرسيد كه : چرا بر اين حركت اقدام نموديد ؟
جواب دادند كه : يا خليفه ، از خداى بترس ، اين امر بفرمان تو از ما صدور يافت و مأمون التفات بدين سخن نكرده و آن چهار شخص را بقتل آورده سرهاى ايشانرا پيش حسن بن سهل فرستاد و بپرسش والدهء او كه ضعيفهء فصيحهاى بود تجشم فرمود و چون آن عورت در گريه و زارى و ناله و بيقرارى افراط مىنمود زبان بنصيحتش گشوده گفت : فضل برحمت حق تعالى پيوست ، دست از گريستن و جزع كردن بازدار كه من عوض او پسر تو باشم و مدت العمر شرايط فرزندى بجاى آورم . آن ضعيفه جواب داد كه : يا خليفه ، بر فوت كسى كه بسبب او مرا مثل تو فرزندى پيدا شود چگونه فزع ننمايم ؟ چون اين كلمهء ملزمه به گوش مأمون رسيد زبان در كام خاموشى كشيد .
هامش
( 1 ) در اصل : فرح
( 2 ) در اصل : دنورى