مذكورست كه : فضل بن مروان در اوان وزارت و كامرانى قصد كرد كه خليفه را در وثاق خود مهمانى نمايد ، تا بدان واسطه علو جاه و منزلتش درافزايد و بوسيلهء بعضى از مقربان « 1 » از نواب اين ملتمس را بعرض خليفهء عالىجناب رسانيده ، معتصم آن التماس را بعز اجابت مقرون گردانيد و فضل در منزل خويش محفلى در كمال آراستگى ترتيب كرد و از اسباب تجمل مثل فرشهاى زردوزى و اوانى زرين و سيمين مرصع بدرر و لئالى ثمين آنچه توانست در آن انجمن حاضر آورد ،
بيت
ز اسباب تجمل هرچه بودش * بنزد معتصم حاضر نمودش
خليفه را چون چشم بر آن اشياى نفيسه افتاد بخاطرش خطور كرد كه : فضل اينهمه تكلفات را از اموال من سرانجام نموده و نايرهء غضب در كانون درونش اشتعال يافته ، بهانهاى برانگيخت و فى الحال سوار شده خيال گرفتن وزير با خود مخمر گردانيد . فضل از مشاهدهء آن حالت در بحر حيرت افتاده ، صورت واقعه « 1 » را با ابراهيم موصلى كه بوفور فراست و كياست سرآمد ابناى روزگار بود تقرير فرمود .
ابراهيم گفت : مصلحت آنست كه تو همين ساعت بملازمت خليفه روى و من رقعهاى نوشته پيش تو فرستم و چون خليفه سؤال نمايد كه : اين چه نوشته است ؟ جواب گوئى كه : تحويلداران درگاه خلافت در باب طلب اسباب صحبت كه امروز برسم عاريت گرفته بودم نوشتهاند و فضل برين جمله بتقديم رسانيده ، چون معتصم آن حكايت شنيد راست پنداشت
هامش
( 1 ) در اصل مورخان