در آن حين پيرزنى بر در سرائى ايستاده ديد و به زبان تضرع گفت :
اى مادر ، چه باشد اگر مرا دو سه روزى در خانهء خويش نهان دارى ؟
پيرزن گفت : نيكو باشد و او را بسراى خود برده در بالاخانه نشاند و بعد از لحظهاى همان سوار كه در راه قصد گرفتن فضل كرده بود بدان منزل درآمد و پيرزن را گفت : امروز فضل بن الربيع به من دوچار شد و چون خواستم او را بچنك آرم بسبب [ نا ] مساعدت بخت اسب من بدچشمى كرد و او روى به راه فرار آورد و الّا خليفه مال وافر دربارهء من انعام مىنمود . فضل چون اين حكايت بشنود مرغ روحش از قفس « 1 » قالب ميل پرواز نمود و در آن حال عطسه زد . آن شخص از پيرزن پرسيد كه : درين بالاخانه كيست ؟ جواب داد كه : برادرزادهء من كه پيش ازين به چند سال اختيار سفر كرده بود آمده است و چون در يكى از منازل قطّاع الطريق او را غارت كرده بود [ ند ] و حاليا عريانست درين بالا نشسته ، شرم ميدارد كه برهنه نزديك تو آيد . آن شخص گفت :
جامهء مرا در وى پوشان و بگوى تا بيايد كه باهم ملاقات كنيم . عورت گفت : منت دارم ، اما چند روزست كه طعام نخورده لطف نموده انگشترى مرا ببازار بر و رهن مقدار طعام كن تا آتش جوع را تسكين دهد ، بعد از آن به خدمت تو آيد . آن شخص گفت : چنين كنم و انگشترى را ستانيده بيرون رفت . آنگاه پيرزن نزد فضل آمده گفت : اى شيخ ، آن مرد گريخته توئى ؟ گفت : بلى . گفت : پس برخيز و سر خويش گير و راه گريز در پيش .
فضل از آنجا در غايت اضطراب بيرون رفت و بىآنكه مقصدى معين
هامش
( 1 ) در اصل : « قفص »