داده بودند بدستور معهود زبانش بزمزمهء گبرى حركت مىنمود . يكى از حاضران او را مخاطب ساخته گفت : چه محل زمزمه است ؟ جواب داد كه : نمىخواهم كه طرفة العينى از عمر من بگذرد و مقيد بمذهبى نباشم .
القصه باتفاق مورخان سخندان فضل بن سهل بوفور فضل و حكمت و كمال عقل و فطنت و وقوف بر دقايق علم نجوم و اطلاع بر حقايق ساير علوم موصوف و معروف بود و در بلدهء مرو به خدمت مأمون رسيده و طريقهء ملازمت گزيده ، بعد از انقضاى اندكزمانى در منصب وزارت شروع نموده و بواسطهء اصابت راى و حسن تدبير روزبروز مرتبهء او بالا مىگرفت و ساعت بساعت جاه و حشمت او سمت ازدياد مىپذيرفت ، تا در شغل امارت نيز دخل كرده صاحب اختيار ملك و مال گشت . بنا بر آن فضل را ذو الرياستين لقب دادند و مأمون و اركان دولت او بناى تمامى مهمات را بر مقتضاى رأى ذو الرياستين نهادند . به صحت پيوسته كه چون فضل بن ربيع جهات و متملكات هرون الرشيد را كه بموجب وصيت بمأمون مىرسيد بجانب بغداد برد و برسول و نامهء مأمون توجه و التفات نكرد فضل بن سهل بعرض مأمون رسانيد كه : بعد ازين بعهد و پيمان بغداديان اعتماد نمىتوان نمود ، زيرا كه در اول حال رقم بطلان بر وصيت رشيد كشيده حقوق ترا متصرف گشتند ، اكنون مناسب آنست كه عالميان را بعدل و داد نويد داده ، در استمالت خاطرها سعى موفور مبذول دارى و هرروز بنفس نفيس در ديوان مظالم نشسته ، انصاف مظلوم از ظالم بستانى ، تا محبت تو در دل صغير و كبير و غنى و فقير
دستور الوزراء ( فارسى ) — صفحة 62
مساهمون: غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )
ص٦٢