نظم
برنكشم تيغ ستم از نيام * هيچ گنه را نكنم انتقام
زجر گنهكار نه كار منست * عفو گنه رسم و شعار منست
آنگاه گفت : اى فضل ، از غرايب وقايع كه در ايام اختفا ترا پيش آمده شمهاى بيان كن . فضل حكايت مذكور را بتفصيل معروض داشت . مأمون را مروت پيرزن مستحسن افتاده مبلغى زر نزد او فرستاد و زبان بمحمدت شاهك گشاده باخراج بازرگان مثال داد ،
بيت
اى كرده كمان لطف و نيكوئى زه * آورده بقبضه اختيار كه و مه
از روى مروت بگذر از سر جرم * كز عفو و مروت نبود چيزى به
و چون فضل خلعت عفو و مروت پوشيد در دار السلام بغداد مانند ساير عباد روزگار ميگذرانيد ، تا آن زمان كه اجل موعود دررسيد
« ذلِكَ فَضْلُ اللَّهِ يُؤْتِيهِ مَنْ يَشاءُ » *
.
فضل بن سهل
بعضى از رواة اخبار چنين نقل كردهاند كه : فضل در مبادى احوال بپرستش آتش مىپرداخت « 1 » ، ناگاه بنابر سابقهء ازلى انوار فضل ايزدى باطن او را روشن ساخت و از باديهء ظلمت افزاى ضلالت بجادهء ضياء بخش هدايت آمده خود را بملازمت يكى از اكابر ملت رسانيد و بتلقين ملقن توفيق زبان بكلمهء طيبهء توحيد گويا گردانيد .
نقلست كه در آن حين كه فضل خاطر بر تقلد قلادهء اسلام قرار
هامش
( 1 ) در اصل : مىافراخت