گفتم : بىشك بدعوتى مىروند و بنابر آنكه بمرتبهاى گرسنه بودم كه مجال مصابرت نداشتم از عقب آن جمع روان شدم . ناگاه بدر سرائى عالى رسيدم . حاجب پرده برداشت و مرا بطفيل آن مردم درون گذاشت و من بدان سرا درآمده بگوشهاى نشستم و از شخصى كه در پهلوى من بود پرسيدم كه : اين منزل كيست و سبب جمعيت چيست ؟ جواب داد كه : اين منزل فضل برمكيست و موجب اجتماع عقديست و چون آن عقد انعقاد يافت خادمان طبقهاى زر آوردند و پيش هركس طبقى نهادند و يك طبق به من نيز دادند . بعد از آن تمسكات ضياع و عقار نثار كردند ، تا هركس كه قبالهاى بگيرد آن مزرعه از وى باشد و دو تمسك بدست من افتاد . آنگاه مجلس برشكسته ، چون قصد نمودم كه از آن سرا بيرون روم غلامى دست مرا گرفته بازگردانيد ، با خود جزم كردم كه زرها و تمسكات را مىخواهد كه از من بستاند ، اما بخلاف متوقع مرا نزد فضل برد و فضل شرط تعظيم بجاى آورده گفت : ترا در ميان اين مردم غريب ديدم ، خواستم كه شمهاى از حال تو معلوم خود نمايم . بگوى كه از كجا مىآئى و درين مجلس چگونه افتادى ؟ من قصهء پرغصهء خود از اول تا آخر تقرير كردم . فضل گفت : اكنون متعلقان تو كجا توطن دارند ؟
گفتم : در فلان مسجد . فرمود كه : خاطر جمع دار ، كه ما اسباب فراغت ترا مهيا گردانيم . پس غلامى را پيش طلبيد و در گوش او سخنى گفت و تشريف فاخر در من پوشانيد و آن روز بمبالغهء تمام مرا نگاه داشت و شب هرچند از توقف ابا نمودم و گفتم : اطفال من در آن مسجد گرسنه و برهنهاند ، به جائى نرسيد و روز ديگر رخصت انصراف يافته ، خادمى
دستور الوزراء ( فارسى ) — صفحة 55
مساهمون: غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )
ص٥٥