بيت
كو آن قلم كه در كف او درفشان شدى * كو آن سخن كه از دم او حر ز جان شدى
كو آن كسى كه پير فلك در مديح او * چون تيغ آفتاب همه تن زبان شدى
بودى خطر كه روز وفاتش ز سوز خلق * بر آب ديده زورق آتش روان شدى
بعضى از مورخان آوردهاند كه هرون پس از قتل جعفر با ياسر گفت : فلان و فلان را پيش من حاضر گردان و چون آن مردم بملازمت رشيد رسيدند فرمود كه : گردن ياسر را بزنيد ، كه من تحمل ديدن قاتل جعفر ندارم و ايشان بموجب فرموده عمل نمودند .
مدت عمر جعفر سى و هفت سال بود و زمان عظمت و نيابتش هفده سال و كسرى . بالجمله چون جعفر بعالم ديگر شتافت يحيى و فضل ، بل ساير برمكيان ، مقيد و محبوس گشتند و بروايتى ايشان را نيز كشتند .
گويند جسد جعفر را بموجب حكم رشيد از انبار ببغداد برده بر سرجسر بياويختند و بعد از روزى چند بسوختند .
از غرايب وقايع كه مورخان در مصنفات خويش آوردهاند اينست كه شخصى از نويسندگان گويد كه : دفتر اخراجات هرون الرشيد روزى به نظر من رسيد ، در ورقى نوشته ديدم كه : در فلان روز بفرمان خليفه بر سبيل انعام چندين زر و سيم و كسوت و فرش و عطر چندين تسليم ابو الفضل جعفر بن يحيى ادام اللّه كرامته كرده شد و چون آنها را برهم گرفتم سىهزار درم بود و در ورقى ديگر مشاهده نمودم كه بهاى نفت « 1 » و بوريا كه جعفر بن يحيى را به آن سوختند چهار درم و نيم دانك
هامش
( 1 ) در اصل : « نفط »