نوشته بود ، فاعتبروا يا اولى الابصار ،
رباعى
اى طفل دهر گر تو ز پستان حرص و آز * روزى دو شير دولت و اقبال برمكى
در مهد عمر غرّه مشو از كمال خويش * ياد آر از زمان بزرگان برمكى
در جامع الحكايات مسطورست كه هرون الرشيد بعد از استيصال آل برمك حكم فرمود كه هيچيك از طوايف انسان مدح برمكيان بر زبان نياورد و نقوش لطف و عطاى ايشان بر الواح خاطر ننگارد . پس از چندگاهى شخصى بعرض رسانيد كه : پيرى هرشب در منازل آل برمك بر زبر كرسى مىنشيند و شرح فضايل و كمالات ايشان بسمع مردم مىرساند . هرون در غضب رفته باحضار آن پير فرمان داد و فرمانبران همان لحظه آن پير را به نظر خليفه رسانيدند . از موقف سياست حكم بقتل او صادر گشت . پير فقير گفت : يا خليفه اميدوارم كه مرا آنقدر مجال دهى كه شمهاى از حال خود معروض دارم ، آنگاه بهرچه رأى صواب نمايت اقتضا نمايد حكم فرمائى . خليفه گفت : بگوى . پير گفت :
مرا منذر بن مغيرهء دمشقى گويند و آبا و اجداد من در سلك اكابر شام انتظام داشتند ، بسبب صنوف حوادث روزگار و نوائب ليل و نهار روز دولت من بشام نكبت تبديل يافت و از كمال اضطرار با عيال و اطفال جلاى وطن اختيار كرده ، بعد از احتمال انواع محن خود را ببغداد رسانيدم و عيال و اطفال را در مسجدى نشانده ، خود بيرون آمدم ، باميد آنكه شايد كسى يابم كه مرا در جوار خود پناه دهد ، چون بميان بازار رسيدم جمعى از اكابر و معارف را ديدم كه باتفاق يكديگر مىگذرند ، با خود