القصه ، چون اسباب نكبت آل برمك دست درهم داد در غرهء صفر سبع و ثمانين و مائه « 1 » رشيد يا سر خادم را طلبيده گفت : ترا خدمتى مىفرمايم كه فى الحال موجب فرموده عمل نمائى ، و الا غضب من به تو سرايت كند ! ياسر گفت : يا امير المؤمنين ، مصرع : آنچه مقصود تو باشد آن كنم . رشيد گفت : برو و سر جعفر برمكى را به نظر من آور .
از شنيدن اين سخن لرزه بر اعضاى ياسر افتاده سر در پيش انداخت .
هرون بار ديگر مبالغه نموده گفت : اگر چنين نكنى بقهر و سخط من مبتلا گردى ! آنگاه ياسر متوجه منزل جعفر شده بىرخصت بمجلسش درآمد و جعفر وهم به خود راه داده از سبب آمدن پرسيد . ياسر فرمان خليفه را به او رسانيد . جعفر گفت : غالبا از سرمستى سخن بر زبان خليفه گذشته ، اكنون بازگرد و عرض كن كه : جعفر را بقتل آوردم ، اگر صباح او را پشيمان يا بى فهو المطلوب و الا به آنچه مأمور گشتهاى قيام نماى . ياسر از قبول اين ملتمس ابا نموده ، جعفر همراه او نزديك سراپردهء رشيد رفت و ياسر را گفت : نوبت ديگر نزد امير المؤمنين رو ، شايد كه از آن حكم پشيمان شده باشد و ياسر درون رفته ، رشيد پرسيد كه : چه كردى ؟ گفت : سر جعفر را آورده در بيرون نهادهام .
هرون گفت : زود به نظر من رسان و الا فرمايم تا سرت را از تن بردارند .
آنگاه ياسر بازگشته و سر آن سردفتر اهل فضل و هنر را از بدن جدا ساخت و نزد رشيد برده در پايش انداخت ،
هامش
( 1 ) سال 187 و بالاى كلمهء « سبع » به خط ديگر « ثمان » نوشته شده كه مراد 188 باشد .