بمصاحبت تو شعف بسيارست و با عباسه نيز مؤانست بىشمار و مىخواهم كه شما هردو را گاهى در يك مجلس جمع سازم ، تا بجمعيت خاطر در بزم عيش و طرب توانم نشست ؛ اكنون عباسه را در حبالهء نكاح تو درمىآورم ، مشروط به آنكه در خلوت با يكديگر صحبت نداريد ، بلكه در غير مجلس من مطلقا باهم اختلاط نكنيد و جعفر انگشت قبول بر ديده نهاده ، رشيد عباسه را با وى عقد فرمود ؛ آنگاه جعفر و عباسه بىتحاشى در مجلس هرون حاضر مىگشتند و باهم گفتوشنود مىنمودند و چون جعفر جوانى خوبصورت آفتاب طلعت بود عباسه دل از دست داده طالب وصال گشت و جعفر نيز از مهر آن قمر پيكر بىطاقت شده از سر وصيت رشيد درگذشت و بهنگام فرصت او را در آغوش كشيد و باندك زمانى عباسه حامله گشته از وى پسرى متولد گرديد . عباسه از وهم هرون فرزند خود را بقابله سپرده بجانب مكهء مكرمه روان كرد و پس از چندگاهى يكى از كنيزكان حرم از عباسه رنجيده كيفيت واقعه را مفصلا بعرض رشيد رسانيد . در روضة الصفا مسطورست كه هرون در آن ايام كه برين قضيه وقوف يافت عزيمت حرم فرمود و عباسه قاصدى به مكه فرستاد كه پسرش را از آنجا بيمن برد و چون رشيد به مكه رسيد و بعد از تفحص و تفتيش بليغ دانست كه قضيهء مذكوره مطابق واقعست استيصال برمكيان را در خاطر قرار داده پس از فراغ از مناسك حج ببغداد آمد و از آنجا متوجه انبار گشت و از انبار سندى بن شاهك را كه به روى اعتمادى تمام داشت ببغداد فرستاده او را گفت كه : مىبايد كه در فلان روز خويشان و متعلقان برامكه را گرفته جهات ايشان را در حيطهء
دستور الوزراء ( فارسى ) — صفحة 50
مساهمون: غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )
ص٥٠