اثر كرده فرمود تا جمعى از ملازمانش يحيى را بمأمنى رسانيدند و صورت واقعه بسمع هرون الرشيد رسيده ، روزى از جعفر پرسيد كه :
حال يحيى بن عبد اللّه چيست ؟ جواب داد كه : در خانهء تنك و تاريك مقيدست . رشيد بر زبان آورد كه : بسروجان من كه چنينست ؟ جعفر از كمال فراست دانست كه كيفيت آن واقعه نزد خليفه بوضوح پيوسته ، لاجرم گفت كه : بسر و جان تو كه چنينست ، اما چون دانستيم كه يحيى پير و ضعيف شده و ازو امرى كه موجب دلمشغولى امير المؤمنين باشد صدور نخواهد يافت او را از حبس نجات دادم و اين معنى بر مزاج رشيد گران آمده بحسب ظاهر گفت : نيكو كردى و در وقتى كه جعفر پشت گردانيده از مجلس بيرون مىرفت آهسته گفت : خداى مرا بكشد اگر ترا نكشم .
ديگر آنكه نوبتى كنيزكى نزد هرون الرشيد آوردند كه بلطافت عذار و صباحت رخسار و حسن خط و لطف صوت موصوف و معروف بود ،
بيت
اسنمبر گلرخى نازك ميانى * بلاانگيز آشوب جهانى
لطيفى خوش خرامى نازنينى * بتى شمشاد قدى مهجبينى
و رشيد وفور جمال و كمالش را پسنديده باحضار خداوندش حكم فرمود و چون آن شخص حاضر گشت و از قيمت آن زيبا طلعت سؤال كرد جواب داد كه : من سوگند خوردهام كه اين كنيزك را از صد هزار دينار كم نفروشم ؛ هرون فرمود كه مبلغ مذكور را بىشايبهء قصور و كسور به دو رسانيد . جعفر در اداى آن زر تعال ورزيده با پدر و