حالات در اين اوراق ناچار ، از آن جمله يكى قصهء يحيى بن عبد اللّه بن حسن بن حسن بن على بن ابى طالب « 1 » است و كيفيت آن واقعه چنان بود كه آن جناب در سنهء ست و سبعين و مائه « 2 » در ميان ديلميان خروج كرده ، خلقى بىنهايت در طل رايتش مجتمع گشتند . رشيد چون اين خبر شنيد فضل بن يحيى را بدفع يحيى مامور گردانيد و فضل با پنجاه هزار سوار متوجه آن جناب شده ، مكتوبات مشتمل بر تحذير از مخالفت و مبنى از ترغيب بر موافقت نزد يحيى فرستاد و يحيى به صلح و صفا مايل و راغب گشته پيغام داد كه : اگر از هرون امان نامهاى محتوى بر شروط جهة من بستانى همراه تو ببغداد مىروم و فضل ملتمس يحيى را برشيد رسانيده هرون مبتهج و مسرور شد و فى الحال وثيقهاى برطبق مدعاى يحيى نوشته ارسال داشت و چون آن كتابت به نظر يحيى رسيد مصحوب فضل ببغداد خراميد و مرتبهء فضل بسبب اين نيكو خدمتى بلند گرديد . به صحت پيوسته كه هرون الرشيد بمقتضاى وثيقهء مذكوره روزى چند يحيى بن عبد اللّه را منظور نظر عاطفت و اعتبار ساخت ، اما بالاخره آن جناب را گرفته بجعفر بن يحيى سپرد و در محافظتش شرط مبالغه بجاى آورد . در آن اثناء روزى جعفر بمجلس يحيى درآمد .
آن جناب بنابر آنكه مىدانست كه هرون قاصد جان ويست با جعفر گفت كه : از خداى تعالى بترس و خود را داخل كسانى مگردان كه محمد رسول اللّه صلى اللّه عليه و سلم در قيامت با ايشان مخاصمت نمايد و اللّه كه من گناهى نكردهام كه قتل بر من واجب باشد و اين سخنان در جعفر
هامش
( 1 ) در حاشيه با خط ديگر افزوده شده : « عليهم السلام » .
( 2 ) سال 176