صاحب جامع الحكايات از اسحق موصلى نقل كردم كه گفت :
روزى بآستانهء عليهء هرون الرشيد « 1 » رسيدم تا شرف ملازمت او دريابم ، چنان معلوم شد كه خليفه باستراحت اشتغال دارد ، لاجرم قصد مراجعت كردم . در اثناى آن جعفر بن يحيى مرا طلبيده گفت : چه باشد كه امروز با من موافقت كنى ، تا در خلوت باهم لحظهاى صحبت داريم و بساط نشاط گسترده روى بتجرع اقداح آريم ؟ و من اين معنى را قبول نموده ، جعفر مرا بخلوت خانهاى درآورد و مجلسى در غايت زيب و زينت ترتيب كرده ،
بيت
مجلسى آراست بسان بهشت * خاك وى از غاليه عنبر سرشت
آنگاه جعفر لباس حرير پوشيد و در من نيز از آن جنس جامهاى پوشانيد و كنيزكان مغنيه بحضور طلبيده حاجب را فرمود كه : غير از عبد الملك هيچكس را يار ندهى و حال آنكه اين عبد الملك از جملهء نديمان خاص او بمزيد محرميت ؟ ؟ ؟ اختصاص داشت . القصه چون دورى چند بگذشت و از نشانهء شراب ناب دماغها گرم گشت .
بيت
ز يكسو چنك و نى در جوش آمد * ز يكسو بانك نوشا نوش آمد
مقامى چون بهشت و حور ساقى * نبود از هيچ نوعى هيچ باقى
در آن اثناء بناگاه « 2 » عبد الملك بن صالح هاشمى كه از جملهء اقرباى هرون بود و از غايت جلالت هرگز بمنادمت و مصاحبت خليفه
هامش
( 1 ) در اصل افزوده است : « عليه اللعنه »
( 2 ) در اصل : « پيك نگاه »