محمد بحسب اضطرار دست از ترتيب قضايا و امور پادشاه كامگار « 1 » باز كشيد خواجه نظام الملك روزى چند قواعد « 2 » پسنديدهء او را دستور العمل دانسته ، مهمات ملكى و مالى را بفيصل مىرسانيد . اما بالاخره دفتر عهد و پيمان بر طاق نسيان نهاد . با مخالفانش در ساخت و در مقام انتقام آمده ، بعد از انقضاى اندكزمانى خواجه مجد الدين محمد را در ورطهء رنج و عنا انداخت .
بيت « 3 »
چو بد كردى مباش ايمن ز آفات * كه واجب شد طبيعت را مكافات
و بعد « 4 » چون ذات شريف معتمد السلطنه در ديار « 5 » خراسان بلكه در فضاى جهان مفقود گشت رايت جاه و جلال و علم عزت و اقبال خواجه - - قوام الدين « 6 » - - نظام الملك از ايوان كيوان درگذشت . كوكب طالعش از مطلع سعادت لامع شد و آفتاب دولتش از سپهر عظمت طالع آمد و سلطان مغفور « 7 » همگى همت بر تربيت او مقصور گردانيده ، پايهء قدر و منزلتش را از مرتبهء وزارت درگذرانيد و حكم شد كه : خواجه مشرف وزراء « 8 » بوده ، بين الامراء و الوزراء مهر زند و آن جناب بر مسند اشراف ديوان نشسته و كمر نيكو خدمتى بر ميان جان بسته ، بعد از روزى چند يك مرتبهء ديگر ترقى نمود و منصب امارت ديوان يافته « 9 » ، در جرگهء
هامش
( 1 ) خ : پادشاهى
( 2 ) خ : قوانين
( 3 ) خ : شعر
( 4 ) در ق اين دو كلمه بسرخى نوشته شده و در خ « القصه »
( 5 ) خ : از ديار
( 6 ) در خ اين كلمه نيست
( 7 ) خ : صاحبقران
( 8 ) خ : ديوان
( 9 ) خ : مهر زند و منصب امارت ديوان يافته بعد از روزى چند يك مرتبهء ديگر ترقى نموده بر مسند اشراف ديوان نشسته و كمر نيكو خدمتى بر ميان جان بسته