اول سوء مزاج « 1 » شهريارى را نسبت به حال خود فهم كرد و از بيرون آمدن پشيمان شد . اما چون اختيار از دست رفته بود تن بتقدير ملك قدير نهاده ، چند روزى حضرت اعلى و بعضى از امراء را ملازمت فرمود . در آن اثناء - - روزى « 2 » - - يكى از ملازمان آستان سلطنتآشيان به خدمت خواجه مجد الدين محمد - - آمده « 3 » - - ، معروض داشت كه : حضرت اعلى - - چنان « 4 » - - مقرر فرمودند كه فردا شما را خلعت پوشانيده ، بدستور سابق « 5 » صاحب مناصب « 6 » گردانند . اكنون مرا فرستادهاند كه اين بشارت بشما رسانيده ، مفصل اسامى بعضى از مخصوصان شما را بستانم تا جهة « 7 » ايشان نيز جامه « 8 » ترتيب نمايند و خواجه از استماع اين خبر مستبشر گشته ، تفصيل اسامى بعضى از مقربان خود را تسليم نمود و روز ديگر كه داخل ايام جمعه بود بعد از اداى نماز ميان خوف و رجاء بباغ جهانآرا « 9 » رفته ، فى الحال مواخذ و مقيد « 10 » گشت و ايضا در آن روز امير محمد برندق - - برلاس « 11 » - - و امير جهانگير برلاس كه درصدد تربيت خواجه مجد الدين بودند در قلعهء اختيار الدين محبوس و بىاختيار شدند « 12 » . بعد از روزى چند ميرزا سلطان احمد و طايفهاى از اعاظم امراء و وزراء بر سر ديوان « 13 » نشسته ، خواجه - - را « 14 » - - جهة پرسيدن يرغو « 15 » با بندى « 16 » گران حاضر ساختند
هامش
( 1 ) خ : سوء المزاج
( 2 ) در ق اين كلمه نيست
( 3 ) در ق اين كلمه نيست
( 4 ) در خ اين كلمه نيست
( 5 ) خ : سابى ؟ ؟ ؟
( 6 ) خ : مناسب
( 7 ) خ : بجهة
( 8 ) خ : تير خامه
( 9 ) خ : جنان آراى
( 10 ) خ :
مقيد و مواخذه
( 11 ) در ق اين كلمه نيست
( 12 ) بىاختيار محبوس شدند
( 13 ) خ : بديوان
( 14 ) در خ اين كلمه نيست
( 15 ) . خ : يرعو
( 16 ) . خ : پابندى