كه تار مو چو شود جمع از آن رسن سازند * كه ژندهپيل شود عاجز از گسستن « 1 » آن
لاجرم به حكم « من يسمع يخل « 2 » » مزاج شهريارى برو متغير گشت و منهئى « 3 » كيفيت حال را بسمع خواجه مجد الدين « 4 » محمد رسانيده ، آن جناب هم در دار السلطنهء هراة پنهان شد و هرچند دشمنان بتفحص و تجسس پرداختند پى به منزل مقصود نبردند . درين اثناء حضرت اعلى بجانب بلخ « 5 » و قندهار « 6 » روان گشت « 7 » و در غيبت آن حضرت خواجه مجد الدين محمد عزم سفر حجاز كرده ، بكارسازى اشتغال نمود و اين خبر بمسامع دشمنان او كه در اردو بودند رسيده ، بعرض رسانيدند كه : بندگان حضرت حضرت اعلى چه ضرورتست كه خواجه مجد الدين محمد را مىگذراند كه قرب هزار تومان كه از اموال - - ديوانى « 8 » - - سلطانى در قبضهء تصرف دارد مصحوب خويش بحجاز بر دو قوت طامعهء سلطان صاحب حشمت در حركت آمده ، حكم شد كه : نشانها در باب استمالت معتمد السلطنه متعاقب و متواتر ببلدهء فاخرهء هراة فرستند ، تا خاطرش اطمينان يافته ، قرار بر فرار اختيار كند و چون مناشير به نظر خواجه رسيد « 9 » از تزوير صاحب تاج و سرير و دشمنان شرير غافل گشته ، فسخ آن عزيمت كرد . اما همچنان ترسان بوده ، پوشيده و پنهان روزگار مىگذرانيد و بعد از آنكه سلطان صاحبقران از آن سفر قرين فتح و ظفر مراجعت نمود خواجه مجد الدين محمد - - خفيه
هامش
( 1 ) ق : كشتن
( 2 ) خ : بحل و در ق نقطه گذاشته نشده
( 3 ) ق :
منهى
( 4 ) ق : شمس الدين
( 5 ) خ : بلج
( 6 ) خ : قندز و ق : قندر
( 7 ) خ : شد
( 8 ) در خ اين كلمه نيست
( 9 ) خ : رشيد