نزاع و جدال بگشاد و خواجه قطب الدين طاوس از ازالهء عرض و ناموس انديشيده ، عنان عزيمت بصوب عراق و آذربايجان منعطف گردانيد و در آن مملكت نيز معزز و محترم بود ، تتمهء اوقات حيات را بپايان آورد و در سنهء تسعمائه « 1 » كه سن شريفش بهفتاد و دو سال رسيد به حكم
« كُلُّ نَفْسٍ ذائِقَةُ الْمَوْتِ » *
گوش . هوشش صفير عقاب اجل شنيد و مرغ روح مطهرش قفص غالب شكسته ،
[ مثنوى « 2 » ]
همانجا پر طاوسى « 3 » بينداخت * جهان از فر كاوسى « 4 » بپرداخت
- - به دنيا خواه سلطان خواه درويش * همهكس را همين را هست در پيش « 5 » - -
[ خواجه « 6 » ] عبد الله اخطب
در اوايل حال بكسب فضايل و طلب علوم اشتغال مىنمود و بالاخره بملازمت مايل شده ، ميرزا سلطان ابو سعيد شغل وزارت را بوى تفويض فرمود و خواجه در آن منصب بتمكن تمام و استظهار مالا كلام دخل كرد و باندك زمانى رياض جاه و جلالش روى بخضرت و نضارت آورد . از عزيزى صادق القول استماع افتاده كه : در ايام وزارت خواجه عبد اللّه اخطب شخصى شرير نسبت بخواجه كمال الدين حسين كيرنگى كه در آن وقت از جملهء اعاظم ارباب ولايات خراسان بود و در زمان - - سلطان صاحبقران سلطان حسين ميرزا « 7 » - - بمنصب عالى صدارت مشرف گشت و برادرش خواجه
هامش
( 1 ) سال 900
( 2 ) در خ اين كلمه نيست
( 3 ) ق : طاووسى
( 4 ) ق :
كاووسى
( 5 ) در خ اين بيت نيست
( 6 ) در خ اين كلمه نيست
( 7 ) در ق جملهء « سلطان صاحبقران » و در خ كلمهء « سلطان حسين ميرزا » نيست