از آن سفر قرين فتح و ظفر بازگشت كيفيت ظلم و تصرف خواجه معز الدين بر ضمير اضائت آئين « 1 » روشن شده ، نايرهء غضب سلطانى اشتعال « 2 » يافت و حكم فرمود كه : خواجه معز الدين را دست و گردن بسته ، در ديك آب جوشان انداختند و شرار « 3 » ظلم و عدوان او را به آب عدل و احسان منطفى « 4 » ساختند . پس بر صاحب اين منصب لازم و واجبست كه بواسطهء نيل مزخرفات دنيوى كه مانند سايهء غمام بىثبات و دوامست باشتعال آتش ظلم و آثام قيام و اقدام ننمايد و نسبت بطوايف « 5 » انام از خواص و عام طريق لطف و اكرام « 6 » مسلوك داشته ، به آبيارى عدل و انعام رياض ملك را بيارايد بپختن « 7 » خيالات جور و عدوان جهة سرانجام اموال فراوان نفس نفيس را نرنجاند و ديك سوداى خام را كه بتصور - - حصول « 8 » - - هر مراد و مرام در غليان آورده باشد از جوش بنشاند ، تا در دار دنيا بنايرهء غضب سلطانى خونش به جوش نيايد و در عقبى بسبب عقوبات « 9 » آن جهانى جانش خروش ننمايد .
بيت « 10 »
وزيرى كه در غدل كوشيد و داد * برانداخت بنياد ظلم و فساد
به دنيا ز اقبال شد كامگار * بعقبى ز غفران پروردگار
و گر حرص ورزيد در جمع مال * برافراخت رايات ظلم و ضلال « 11 »
ز اقبال دنيا نشد بهرهمند * ز ادبار عقبى رسيدش گزند
بيا اى خردمند دولت قرين * بوقت وزارت عدالت گزين
هامش
( 1 ) ق : ماتين
( 2 ) خ : استعلال
( 3 ) خ : شررار
( 4 ) خ : منصفى
( 5 ) ق : بسبب طوايف
( 6 ) ق : كرم
( 7 ) خ : اينختن
( 8 ) در ق اين كلمه نيست
( 9 ) ق : عقبات
( 10 ) خ : نظم
( 11 ) ق و خ : ظلال