قدم « 1 » چند پيش رفت و انگشترى از انگشت بيرون كرده ، بر گوشهء تخت نهاد و بازگشته ، بجاى خود بايستاد و در هيچ تاريخ مذكور نيست كه وزيرى به اين سهولت عزل شده باشد و در سنهء اثنى و سبعين و ثمانمائه « 2 » كه سلطان سعيد بعزم تسخير عراق و آذربايجان رايات عاليات برافراخت خواجه شمس الدين محمد را از حدود كالبوش « 3 » بجانب اصفهان روان ساخت و خواجه باصفهان شتافته ، آن خطه « 4 » را در حيز تسخير آورد و با ميرزا قاسم ولد ميرزا جهانشاه كه متوجه اصفهان گشته بود محاربه نموده ، او را منهزم ساخت « 5 » و چون كيفيت اين نيكوخدمتى بعرض ميرزا سلطان ابو سعيد رسيد اظهار فرح و انبساط فرموده ، خواجه را بعواطف پادشاهانه و عوارف خسروانه سرافراز « 6 » گردانيد و در آن وقت كه ميرزا سلطان ابو سعيد در قراباغ اران ويران شده « 7 » بر دست امير حسن بيك بسعادت « 8 » شهادت فايز شد خواجه شمس الدين محمد بملازمت امير حسن بيك شتافته ، منظور نظر تربيت گشت و مدتى در ديوان امير حسن بيك نيز مهر زده ، بالاخره فلك ناسازگار بمقتضاى عادت خويش از مقام رعايتش « 9 » درگذشت .
[ مثنوى « 10 » ]
فلك بر خويش پيچان اژدهائيست * پى آزار ما زورآزمائيست
بمهرش كينه پيوسته قرينست * باعزازش مذلت همنشينست
هامش
( 1 ) خ : قدمى
( 2 ) سال 872
( 3 ) خ : كالبوس
( 4 ) خ : خط
( 5 ) خ : كرد
( 6 ) خ : خسروانه و سرافراز
( 7 ) ق : قراباغ از آن شاه
( 8 ) خ : ساعت
( 9 ) خ : از سر تربيتش
( 10 ) در خ اين كلمه نيست