سر و مال و تن و جان و خان و مان فداى جان خان باد و وفور ايادى پادشاهى را چسان توان پنهان داشت و انوار ذرهپرور خورشيد ضياءگستر را نابود كه تواند انگاشت ؟ هر آينه در دولتابد پيوند من و برادر و فرزند ستديم و برداشتيم و نهاديم و خورديم و برديم و چيزى در خدمت درگاه سلطنت و چيزى جهة صدقات ثبات دولت صرف كرديم و امروز آنچه در تحت تصرفست از ضياع و عقار و املاك و اسباب نقود و دواب و اما و عبيد نوالهاى از خوان « 1 » انعام پادشاهست و هرچه خاطر « 2 » خواه بندگان درگاه عالمپناه باشد بنده عن صميمم القلب بان همراهست .
بيت
خواه صلاى خوف ده ، خواه بشارت امان * هرچه بود مراد تو هست مراد من همان
هرگاه فرمان شود ، هروقت مصلحت باشد بهركه اشارت نافذ گردد تسليم رود و به هيچ وجه در هيچ حال توقف و اهمال ننمايد و تا از زلال حيات قطرهاى در جام زندگانى باشد بيك قباميان به خدمت بسته ، زبان دعا گشايد .
بيت
تا جام اجل درندهد ساقى عمر * دست من و دامان تو اين باقى عمر
اباقا خان سخندان چون اين سخنان دلنشان استماع فرمود نسيم عنايت از گلشن مرحمت وزيده ، غبار نقار از خاطر دريا آثار محو نمود و اصناف الطاف خسروانه دربارهء خواجه سمش الدين محمد تازه
هامش
( 1 ) ق و خ : خان
( 2 ) خ : خواطر