كرده يرليغ نافذ شد كه : مجد الملك مشرف جمع و خرج ممالك محروسه بوده ، محاسبات چندساله مفروغ سازد و از شاهزادگان و امراء و مقربان هيچكس در مهم او دخل ننمايد و علاوهء اين احكام با نيرهء سرشر « 1 » كه پيش ازين بهيچيك از سلاطين نداده بود عنايت فرموده . القصه مهم مجد الملك در يك لحظه كه پرتو عاطفت ايلخانى بر وى افتاد شبنم صفت از حضيض انحطاط روى باوج ارتفاع نهاد و غلامان پريوش با جامهاى زركش بر اسبان تازى و بادپايان شامى و حجازى سوار ساخت و خرگاه چهل سرى و بارگاه اطلس ششترى تا ذروه آسمان و ايوان كيوان برافراخت .
قطعه « 2 »
ز روزگار همين حالتم پسند آمد * كه خوب و زشت و بد و نيك درگذر ديدم
درين صحيفهء مينا بخامهء خورشيد * نگاشته سخنى همچو آب زر ديدم
كه : اى بدولت دهروزه گشته مستظهر * مباش غره كه از تو بزركتر ديدم
جهة استحضار وكلاء و نواب صاحب ديوان كه در تبريز بودند ايلچيان همعنان برق و باد شتافتند و صاحب سعيد و دولتخواهان او از تير مكر و كيد دشمنان كه بر هدف مرادايشان آمده بود خبر يافتند .
لاجرم كوه اندوه بر خاطر گردون شكوه جناب صاحبى استيلا يافت و روى از تدبير امور ديوانى و سرانجام مهام سلطانى يكبارگى برتافت . در آن اوقات مجد الملك اين رباعى گفته ، نزد آن جناب فرستاد :
هامش
( 1 ) خ : بارينه و در هرصورت معنى اين دو كلمه معلوم نشد و شايد از اصطلاحات مغولى آن زمان بوده باشد .
( 2 ) خ : بيت