بلكه « 1 » در باب تعظيم فضلاء و علماء دقيقهاى مهمل و نامرعى نمىگذاشت ، اوقات خود را مقسوم گردانيده ، از صباح تا چاشت در صفهء بار بنشستى ، آنگاه با طايفهاى از اصدقاء و اخوان الصفا بساط صحبت و ملاطفت مبسوط داشتى و بعد از پيشين ساعتى با افاضل ندماء بتجرع كاسات مى ارغوانى مستانس بودى و باقى اوقات را بسرانجام مهمات ملك و استكشاف حال طبقات مردم صرف نمودى . بالجمله چون خبر فوت خواجه بهاء الدين محمد بسمع صاحب ديوان رسيد اين رباعى در مرثيهء « 2 » قرة العين در سلك نظم كشيد :
رباعى
فرزند محمد ، اى فلك هندويت * بازار زمانه را بها يك مويت
تو پشت پدر بدى « 3 » ، از آن پشت پدر * خم گشت چو ابروى بتان بىرويت
به صحت « 4 » پيوسته كه بعد از انتقال خواجه بهاء الدين محمد ازين دار ملال مهم صاحب ديوان روى در تراجع نهاد و روزگار جفاگار ابواب پريشانى و عذاب بر روى آن جناب و برادرش صاحب علاء الدين عطا ملك « 5 » بگشاد .
بيت
بر جويبار روضهء اميد تا منم * سرسبز و تازه هيچ نهالى نيافتم
مهر منير را « 6 » و مه مستنير را * بىوصمت محاق « 7 » و زوالى نيافتم
كيفيت آن واقعه چنان بود كه : مجد الملك يزدى ولد صفى الملك ابو المكارم كه در سلك وزيرزادگان اتابكان يزد انتظام داشت بسببى از اسباب از اتابك
هامش
( 1 ) در اصل : هركه
( 2 ) در اصل در مرتبهء
( 3 ) در اصل : بودى
( 4 ) در اصل :
بصحبت
( 5 ) در اصل : علاء الدين ملك
( 6 ) در اصل : مهر منير او
( 7 ) در اصل : مخاق