باز شرار خشم آتشبارش بر روزگار كدام خاكسار از اهالى اين ديار خواهد تافت ؟ از بيم سياستش شير ژبان تن برو به بازى دوران داده و گردنكشان اصفهان از وهم خنجر ثعبانسان او سر بر خط فرمان نهاده ، كه گفتهاند :
رباعى « 1 » - - « 2 »
از بيم سياستش جهان مىلرزيد * وز فرط مهابتش زمان مىلرزيد
از حدت تيغ آبدارش خورشيد * چون برك ز صرصر خزان مىلرزيد
صاحب ديوان چندانكه از روى دلسوزى و شفقت ابو ولد امجد را از فرط سياست و كثرت سفك دماء منع مىفرمود و وخامت عاقبت آن حركات « 3 » نالايق بعبارات مختلف باز مىنمود خواجه بهاء الدين اصلا متنبه نمىشد و مطلقا از سر خون ريختن و مثله كردن و سوختن درنميگذشت .
مصرع « 4 » : پند پدر مانع نشد رسواى مادرزاد را ، عاقبت روزگار در استرداد مواهب خويش طريقهء سعى در پيوست و امراض مختلفه و اسقام متضاده « 5 » صورت قوت غضبى خواجه را بشكست و هنوز سنين اوقات حياتش عقد ثلثين نگرفته بود كه از عالم فانى بجهان جاودانى انتقال فرمود .
بيت
فغان ز آفت اين رنجساز آفتسوز * فغان ز گردش اينجان شكار جورپرست
كه صورتى كه بعمرى نگاشت خود بسترد * كه گوهرى كه بسالى سفت خود بشكست
در روضة الصفا مسطورست كه : خواجه بهاء الدين محمد هرچند در شيوهء سياست و انتقام سعى نمود باضعاف آن در طريقهء جودوسخا اهتمام فرمود ،
هامش
( 1 ) خ : بيت
( 2 ) در ق يك ورق كه از اينجا تا سطر 2 صحفهء 27 باشد كنده و از ميان بردهاند
( 3 ) در اصل : عاقبت الحركات
( 4 ) در اصل : بيت
( 5 ) در اصل : اقصام متصاده