قراسنقر « 1 » در ملازمت برادرش سلجوقشاه متوجه شيراز گردد و گلزار « 2 » آن مملكت را از خار و خاشاك معاندان پاك سازد و اتابك قراسنقر « 3 » و سلجوقشاه بجانب شيراز در حركت آمده ، بيك منزلى اردو قرار گرفت و بسلطان پيغام داد كه : تا پادشاه سر و دست محمد خازن را نزد من نفرستد محالست كه قدمى پيشتر نهم و مىترسم كه اگر مسئول « 4 » من مبذول نيفتد بداغ عصيان متسم گردم « 5 » و درين باب مبالغه و الحاح قراسنقر « 6 » به جائى رسيد كه سلطان مسعود مضطر گشته ، آن وزير خجسته سير را بعز شهادت رسانيد « 7 » .
بيت
اگر محول حال جهانيان نه قضاست * چرا مجارى احوال بر خلاف رضاست
عز الملك « 8 » بن مجد الدين اليزدجردى « 9 »
از كمال حرص و شرارت نفس در سن هفتاد سالگى منصب وزارت قبول نمود و او بسوء خلق و كثرت طمع « 10 » و هرزهگوئى و عيبجوئى موصوف بود و چون بدين مرتبه رسيد ببسط بساط ظلم و ستم مشغول گرديد . كمال الدين ثابت قمى كه بر درگاه سلطان مسعود اعتبار و اختيار تمام داشت كمر عداوت عز الملك برميان بسته ، خواست « 11 » كه او را از پاى درآورد و دست جورش را از سر اهالى مملكت كوتاه گرداند .
بنابرآن بسلطان سنجر عرضه داشت كرد - - كه « 12 » - - : پيوسته تعيين وزراء مفوض براى عالمآراى نواب درگاه عالمپناه بود . حالا اتابكان وزير
هامش
( 1 ) ق و خ : قراسنغر
( 2 ) خ : گلعذار
( 3 ) خ : ميرزا سنغر و ق :
قراسنقر
( 4 ) خ و ق : مبذول
( 5 ) خ : منتسم گردد
( 6 ) خ : قراسنغر
( 7 ) خ :
رسانيدند
( 8 ) خ : اليزجردى
( 9 ) خ : طبع
( 10 ) ق و خ : عز الدين ملك
( 11 ) ق : حاست
( 12 ) در ق اين كلمه نيست