كمال الدين محمد
در مبادى احوال خازن سلطان سنجر بود و سلطان روزبروز - - در « 1 » - - تربيتش ميفزود « 2 » تا حكومت مملكت رى را بوى تفويض نمود و چون سلطان محمود بن محمد بن ملكشاه فوت شد و برادرش سلطان مسعود بر تخت سلطنت نشست استخلاص رى را پيشنهاد همت ساخته ، با لشكر نصرت اثر متوجه آن جانب گشت و كمال الدين محمد بعزم جدال « 3 » سلطان را استقبال كرده ، نسيم فتح و ظفر بر پرچم علم سلطان وزيد و كمال الدين محمد اسير سرپنجهء تقدير شده ، در قلعهء سرجاهان « 4 » محبوس گرديد و چون سلطان مسعود بكمال عقل و فراست و جمال فهم و كياست كمال الدين محمد عقيدهء بىحد داشت بعد از عزل عماد الدين او را بقلعه بيرون آورده ، صاحب عهدهء مهمات وزارت كرد و كمال الدين كما ينبغى بضبط مملكت و استمالت سپاهى و رعيت پرداخته ، امور سلطنت را بنوعى سرانجام نمود كه بعد از خواجه نظام الملك رحمه اللّه « 5 » هيچ وزيرى را آن معنى ميسر نشده بود و در ضبط اموال ديوانى زياده از حد اعتدال كوشيده ، ابواب منافع امراء و اركان دولت را مسدود گردانيد . لاجرم همگان « 6 » كمر عداوت آن وزير صايب تدبير بر ميان جان بستند و در كمينگاه غدر منتهز فرصت نشستند . در خلال اين احوال بمسامع جاه و جلال رسيد كه : والى فارس بخار غرور و پندار بكاخ دماغ راه داده ، طريق تمرد و عصيان مسلوك ميدارد . سلطان امر فرمود كه اتابك
هامش
( 1 ) در خ اين كلمه نيست
( 2 ) خ : ميفرمود
( 3 ) خ : عزم و جدال
( 4 ) خ : سرحاهان
( 5 ) ق و خ : رحمة اللّه
( 6 ) ق و خ : همكنان