بعزم وثاق او سوار شد و حال آنكه منزل جوهر خادم بر سر راه بود .
چون سلطان بدانجا نزديك شد على خيرى نوبت ديگر زبان بمطايبه گشوده ، گفت : بندگان سلطان را باور آمد كه من بعرض رسانيدم كه دو غلام قمرپيكر جهة پيشكش خريدهام . مرا كه فلسى بدست نيست و از مطبخ من غير دود دل نوكران گرسنه دودى برنمىآيد چگونه پادشاه ربع مسكون را طوى توانم كرد و پيشكش توانم نمود « 1 » و مال بسيار و غلامان گلعذار و كنيزكان زهرهجبين و نفايس روى زمين همه در خانهء اين نيم سوختهء سياه يعنى جوهر خادمست . اگر منزل ظلمانى او از فر سلطانى منور گردد جميع اسباب عيش و عشرت و نقد و جنس بىنهايت در ساعت ميسر شود و درين باب اطناب نموده ، سلطان بخانهء جوهر تشريف برد . جوهر آنچه توانست و مناسب دانست به نظر انور سلطان رسانيده ، پيشكش كرد . از آن جمله هشتاد كنيزك مشكلهء مغنيه « 2 » بود كه از رشك ساز و آواز ايشان زهرهء خنياگر بر سپهر كبود صعود نمينمود .
مثنوى
همه ناز پرورد و نازك خرام * مه نيمه و آفتاب تمام
ز بيدارى فتنه خونخوارتر * ز خواب جوانى ستمگارتر
و سلطان از جوهر خادم راضى گشته ، فرمود تا بعضى از نواب بسمع نصير الدين رسانيدند كه : ما را معلوم شد كه آنچه تو دربارهء جوهر مىگفتى از وفور اخلاص بود . اما سمت پادشاهانه اقتضا نميكند كه خدمتگاران قديم را بسبب جزويات مخاطب و معاتب گردانند . اكنون بايد كه با جوهر در مقام صلح و صفا بوده ، ديگر گرد منازعت و مخاصمت
هامش
( 1 ) - خ : توانم پيشكش نمود
( 2 ) خ و ق معنيه