بغايت گستاخ گشته بود النجا نمود و در اصلاح آن مهم استمداد كرد .
على خيرى « 1 » گفت : مصلحت چنانست كه به ترتيب جشنى پادشاهانه قيام نمائى ، تا من سلطان را بلطايف الحيل به منزل تو آورم ، آنگاه آنچه اعداء داعيه دارند كه بزجر از تو بستانند از نقد و جنس بمجلس آورده ، پيشكش كنى و غالب ظن آنست كه برين تقدير زبان اعداء كوتاه گشته ، منصب و ناموس تو برقرار ماند . جوهر اين سخنان را بسمع قبول استماع نموده ، طوى عظيم ترتيب داد .
بيت
يكى جشن فرمود با زيب و ساز * كه در وصف آن قصه گردد دراز
و على خيرى در روز معهود به خدمت سلطان شتافته و باداى كلمات هزلآميز و سخنان فرحانگيز سلطان را مبتهج و مسرور ساخته ، در آن اثناء بسمع اشرف اعلى رسانيد كه : دو غلام سيماندام كه « ولدان مخلدون » اگر از لطافت رخسار و حلاوت گفتار ايشان خبر يابند غرق خجالت گردند ، چنان كه :
بيت
صنوبر قدانى چو گلنار تر * برخساره خون كرده گل را جگر
بنا گوششان پر ز ياقوت و در * دهان و لبى نيز ازين مايه پر
بيك طرفه صد شهر برهم زده * بيك غمزه بر ملك عالم زده
جهة پيشكش خداوند عالم خريدهام ، اگر منت بر جان بنده نهاده ، ببنده خانه تشريف آورند نقد جان را نثار كنم ، مصرع : كه بنده بندهء تو بنده خانه خانهء تست . سلطان رقم قبول بر ملتمس على خيرى كشيده ،
هامش
( 1 ) ق : حبرى و خ : حرى