بعد از وصول بمرو شاهجان سلطان با او خلوت كرده ، در باب بعضى از مهمات و مصالح مملكت طريق مشورت مسلوك داشت و معين الدين بكمال كياست همه را بر نهج صواب جواب گفته ، اين معنى موجب مزيد عقيدهء سلطان شد ،
بيت
جانا چو زدى خنده و لب بگشودى * . . . مهر و كرم بر سر مهر افزودى « 1 »
و در روز سيوم حكم همايون صادر گشت كه : معين الدين در منصب وزارت مدخل نمايد « 2 » . معين الدين از تكفل آن امر خطير استغفار نموده ، سلطان نظام الدين محمود برانقوش « 3 » و مقرب « 4 » الدين جوهر خادم را نزد او فرستاد و پيغام داد كه : ظاهرا تو از منصب وزارت بدان سبب استغفار مىنمائى كه من بعضى از امراء و وزراى سابق را مغضوب گردانيدهام .
صورت حال آنست كه من در اوايل ايام سلطنت اين منصب را بفخر الملك ابن نظام الملك دادم و زمام امور ملك و مال را در كف كفايت او نهادم .
فخر الملك بحسب تقدير ايزدى بر دست فدائيان بىايمان شهيد شده ، بجهان جاودان شتافت و من بر فوت او تاسفها خورده « 5 » ، پسرش صدر الدين محمد را قايممقام كردم و مدت يازده سال از روى استقلال آن مهم را بوى گذاشتم و چون ازو خيانتها ، خصوصا در خزاين آل سبكتكين ، بحيز ظهور آمد دست قضا او را بعالم عقبى فرستاد . آنگاه هم از قرابتان خواجه نظام الملك شهاب الاسلام عبد الرزاق طوسى را صاحب عهدهء آن
هامش
( 1 ) در خ و ق چنينست و پيداست كه در آغاز مصرع دوم كلمهاى به وزن « صد » يا مانند آن افتاده است
( 2 ) خ : بنمايد ؟ ؟ ؟
( 3 ) در ق و خ : براموش
( 4 ) خ : مغرب
( 5 ) خ : خوردم