درآمده بود بوى تفويض كردند و چون محمد ضعفى تمام داشت كجاوه بسته ، بر شتر سوار شد و بجانب مقصد توجه نمود . اما در اثناى راه شتر از بلندى درافتاد و محمد بن سليمان رخت هستى بعالم بقا فرستاد .
بيت
سربسر نوش اين جهان نيشست * آنچه مرهم نمايدت ريشست
دل منه بر جهان پيچاپيچ * كاول و آخرش بود همه هيچ
معين الدين ابو نصر بن احمد الكاشى
بزيور انواع فضايل نفسانى و اصناف كمالات انسانى محلى و آراسته بود و از افعال رديه و اوصاف دنيه ، مانند عجب و نخوت و كبر و خست محلى و پيراسته . خال او ناصح الملوك عزيز الحضرت « 1 » ابو طاهر اسمعيل كه در سلك اكابر مشاهير كاشان انتظام داشت « 2 » بسبب وفور جود و سخاوت و كثرت عطا و مروت تخم مهر و محبت در اراضى دل اصحاب دولت كاشت و در ايام سلطنت سلطان ملكشاه خواجه نظام الملك نيابت « 3 » امير قماج را كه از جملهء اعيان مملكت بود « 4 » به دو تفويض فرمود و روزبروز كار عزيز الحضرت « 5 » از درجهاى بدرجهاى ترقى مينمود ، تا مهم بدانجا انجاميد كه ولايات كاشان را تمام سيورغال او كردند و او چهار ساله خراج برعيت بخشيده ، اصحاب بيوتات قديم را بصلات « 6 » گرانمايه و تفقدات كريمانه بنواخت و قرض وامداران را ادا كرده ، در كاشان و ابهر و زنجان و گنجه چند دار الشفاء و مدرسه ساخت و چون سلطان ملكشاه رخت
هامش
( 1 ) خ : عزيز آن حضرت
( 2 ) خ : داشتند
( 3 ) ق : نيات و خ نبات
( 4 ) خ : بودند
( 5 ) خ : عزيز آن حضرت
( 6 ) ق و خ : بصلوة