قبول نموده - - بود « 1 » - - و پيغام داد كه : در حصار از ذخيرهء لشكر اثر نمانده درين دو سه روز قلعه تسليم مينمايم . سعد الملك گفت : يك هفته تامل « 2 » كن تا من اين سك ، يعنى سلطان را ، از ميان بردارم و چون مزاج سلطان در غايت حرارت و دمويت بود در ماهى يك نوبت فصد فرمودى و مقارن اين قيل و قال محل فصد نزديك رسيده ، سعد الملك آوجى مبلغ سه هزار دينار سرخ و يك خلعت فاخر بفصاد داده ، تا سلطان را بنيش زهرآلود فصد نمايد . از پيغام احمد عطاش و سگالش تدبير پرتزوير وزير « 3 » حاجبى از حجاب وقوف يافت و اين راز را با منكوحهء خويش در ميان آورد و آن عورت در شب مواصلت اين حكايت را با معشوق خود تقرير كرد و بمقتضاى « كل سر جاوز الاثنين شاع » اين حديث مسموع سلطان گشت و روزى ديگر سلطان تمارضى كرده ، كس بطلب فصاد فرستاد و چون فصاد بازوى سلطان بسته ، خواست « 4 » كه دست بنيش برد پادشاه از سر غضب در وى نگريست و از مهابت سلطانى لرزه بر اعضاى فصاد افتاده ، صورت قضيه معروض داشت . آنگاه سلطان فرمود تا به همان نيش فصاد را فصد كردند و او فى الحال جان به مالك سپرد و سعد الملك را با اتباع و متعلقان در بازار اصفهان بفرمان سلطان هلاك ساختند و زن آن حاجب را كه سبب افشاى اين سر شده بود تسليم معشوقش نمودند و احمد عطاش چون برين اخبار واقف گشت - - قلعه را « 5 » - - بازپرداخته ، از سر جان درگذشت .
هامش
( 1 ) در خ اين كلمه نيست .
( 2 ) ق و ح : تحمل
( 3 ) ق : سكالش بدتروير بر تزوير و ق : سكالش تدوير بر تزوير
( 4 ) ق و خ : خاست
( 5 ) اين كلمه در خ نيست