و مدبر امور او بود و چون سلطان تاج شاهى بر سر نهاد منصب وزارت را بسعد الملك تفويض فرمود و او تخلق و تواضع موفور داشت و از روى آزرم و تمكين بسرانجام مهام وزارت مىپرداخت . صاحب جامع التواريخ گويد كه : چون آفتاب دولت سعد الملك بسرحد زوال رسيد قاضى اصفهان صدر الدين خجندى و ابو سعيد هندو و شمس الدين عثمان بن نظام الملك در خلاف سعد الملك اتفاق نمودند و بعرض رسانيدند كه : وزير دعوت ملاحده قبول كرده و در قصد حضرت سلطنت كمر سعى و اجتهاد بر ميان جان بسته و اين سخن در ضمير پادشاه جهانگير جا گرفته ، سعد الملك بقتل رسيد .
راقم حروف گويد : روايت صحيح درين باب آنست كه : در آن اوقات كه ميان سلطان بر كيارق و سلطان محمد نايرهء خلاف و جدال اشتعال داشت احمد بن عبد الملك عطاش كه از جملهء ملاحده بود در اصفهان خلق را خفيه بدان مذهب باطل دعوت كرد و بسيارى از اصفهانيان را فريفته ساخت و ببهانهء معلمى كودكان خود را بقلعهاى كه سلطان محمد در نواحى اصفهان ساخته بود و آن را دزكوه « 1 » ميگفتند انداخت و اكثر اهل قلعه را با خود متفق گردانيد و در آن وقت كه سلطان محمد بدار السلام بغداد رفته بود كار احمد بالا گرفته ، باظهار مخالفت سلطان مبادرت نمود و در همان قلعه متحصن گشت و چون سلطان از بغداد بازآمد در محاصرهء دزكوه « 2 » و تضييق ملاحده مبالغهء تمام فرمود و مدت محاصره چند سال امتداد يافته ، ذخيرهء قلعه را باتمام رسانيد . لاجرم كار احمد عطاش دشوار گشته ، قاصدى نزد سعد الملك آوجى فرستاد ، كه در خفيه او را
هامش
( 1 ) خ : ذره كوه
( 2 ) خ و ق : ذر كوه