دفتر را ابتر يافت بتنظيم و ترتيب آن مشغول گشت و سلطان بر اطلاع آن تعجيل نموده ، سخنان پرسيد و حسن برحسب ضرورت - - جواب « 1 » - - نمىتوانست گفت . تا سلطان از طول مكث ملول شده ، فرمود كه :
موجب اينهمه تعلل چيست ؟ حسن گفت كه : دفتر ابتر شده است .
آنگاه خواجه بعرض رسانيد كه : من سابقا معروض داشته بودم كه در طبيعت او طيشى تمامست و سخنان او اعتماد را نشايد . لاجرم سلطان رنجيده ، قصد كرد كه حسن را گوشمالى دهد . اما چون مربى دولت او بود در امضاى آن عزيمت تاخير فرمود . القصه چون مهم حسن صباح در بارگاه سلطان ملكشاه از پيش نرفت فرار بر قرار « 2 » اختيار كرده ، بديارى « 3 » شتافت و چون ملازمان خواجه او را مىطلبيدند ، مصرع :
هرروز بمنزلى و هرشب جائى ، مىگذرانيد . تا آنكه بمصر رفته ، در سلك ملازمان مستنصر « 4 » علوى انتظام يافت و مستنصر « 4 » را افعال و اقوال او مستحسن افتاده ، روز بروز تقرب او زياده مىشد ، بمرتبهاى كه محسود امراء و اركان دولت خليفه گشت . بالاخره ميان حسن و امير الجيوش اتفاق مخالفت افتاده ، حسن را در آن ولايت مجال اقامت نماند . لاجرم به راه دريا گريخته ، مدت مديدى از شهرى بشهرى و از ولايتى بولايتى پوشيده و پنهان مىرفت و مردم را بمذهب اسمعيليه دعوت - - مى - - نمود « 5 » - - . تا آنكه در سنهء 483 بر قلعهء - - الموت « 5 » - - استيلا
هامش
( 1 ) در خ اين كلمه نيست
( 2 ) خ و ق : قرار بر فرار
( 3 ) در هردو نسخه چنينست و شايد در اصل « بديار رى » بوده باشد .
( 4 ) ق همهجا : مستبصر .
( 5 ) اين كلمه ؟ ؟ ؟ ،