انديشهء گراردن « 1 » حج اسلام و طواف روضهء مقدسهء خير الانام عليه الصلاة و السلام استيلا يافته ، بمبالغهء تمام از سلطان - - دستورى خواست و سلطان « 2 » - - رخصت فرموده ، خدام خواجهء عالىمقام احمال و اثقال آن جناب را بجانب غربى دار السلام كشيدند و آن موضع روزى چند مضرب خيام وزير صاحب احتشام گشت و من نوبتى بملازمت خواجه شتافته ، چون نزديك بدرگاه وزارتپناه رسيدم شخصى كه سيماى صلحاء و اولياء داشت به نظر من درآمد و رقعهاى به من داده ، گفت : اين امانتيست از وزير ، لطف كرده ، باورسان و من آن كاغذپاره را گرفته ، ناخوانده بخيمهء خواجه درآمدم و رقعه را عرض كرده ، كيفيت واقعه معروض داشتم . خواجه بعد از مطالعهء رقعه در گريه افتاد و گريه بمثابهاى برو غلبه كرد كه من از كار خود پشيمان گشتم و چون فى الجمله تسكينى يافت گفت : صاحب اين كاغذپاره را نزد من آر . من فى الحال از خيمه بيرون آمدم ، اما هرچند آن درويش را جستم نيافتم . بالضروره باز گشتم و از فقدان درويش خبر دادم . آنگاه خواجه رقعه را پيش من انداخت . در آنجا نوشته بود كه : دوش حضرت رسالت را صلى اللّه عليه و سلم « 3 » بخواب ديدم ، فرمود كه : نزد حسن رو و با او بگوى كه : حج تو اينجاست ، به مكه چرا ميروى ؟ نه من ترا گفتم كه : بر درگاه اين ترك ملازم باش و مطالب ارباب حاجات را باسعاف و انجاح مقرون گردان و بفرياد درماندگان امت رس ؟ راوى گويد كه . خواجه بدين جهة عزيمت سفر حجاز فسخ كرده ، با من گفت كه : هرگاه صاحب روياى
هامش
( 1 ) - خ و ق : گذاردن
( 2 ) - در خ اين جمله نيست
( 3 ) - خ - صلعم