و هرگز حالى بدتر ازين مشاهده ننمودم ، كه مرا بيدار ساختند .
خواجه در ذيل اين حكايت نوشته كه : پس چنان سزد كه خداوند اين مسند ، يعنى منصب وزارت ، اكتساب سير مرضيه از لوازم داند و اجتناب سيئه بر خود واجب گرداند .
بيت
خلق خوش تو بهار و باغ تو بسست * تسليم و رضا چشم و چراغ تو بسست
ور زانكه نعوذ باللّه اينوصف تو نيست * محرومى ازين صفات داغ تو بسست
سديد الدين محمد بخارى در مصنف خود آورده است كه : خواجه نظام الملك در هرات و بغداد و بصره و اصفهان و مملكت عرب و بلاد روم بقاع خير و ابواب البر طرح انداخته ، باتمام رسانيد و از آن جمله در بغداد مدرسهاى ساخت كه آن را نظاميه ميگفتند و آنمدرسهء شريفه در غايت يمن بود ، چه هيچكس از طلبه در آن بقعه تلمذ و تعلم ننمود كه از فنون علوم بهرهور نگشت و بسيارى از اعاظم علماء در آن مدرسه ساكن گشته ، بدرس و افاده قيام نمودهاند . مثل حجة الاسلام امام غزالى و امام ابو اسحق شيرازى رحمهما اللّه تعالى . منقولست كه چون خواجه از عمارت مدرسهء نظاميه فراغت يافت خازنى دار الكتب را بشيخ ابو زكريا خطيب تبريزى داد و او هرشب بشرب شراب گلفام و مصاحبت جوانان سيمين اندام قيام و اقدام مىنمود . بواب مدرسه نوبتى شمهاى ازين معنى بعرض خواجه رسانيدند . آن جناب جواب داد كه : مرا بشيخ ابو زكريا اعتقاد بسيارست ، هرگز اين سخن را باور ندارم .
اما دغدغه در خاطر شريفش پيدا شد و در شبى از شبها تنها بمدرسه رفته و بر بام كتابخانه شتافته ، از روزن احتياط حال شيخ ابو زكريا نمود و