قرار گرفت و همچنين از عقب يكديگر هريك از ديگرى قبيحتر مى آمدند و مىنشستند ، تا جاى بر من چنان مضيق گشت كه نزديك به آن رسيد كه از مسند نگونسار گردم و از روايح « 1 » ناخوش ايشان روح از بدن من مفارقت كند . از غايت اضطراب بيدار گشتم و خداى را شكرها نمودم و بامداد تصدقها نمودم و اين حال با هيچكس نگفتم . شب ديگر بعينه همين واقعه ديدم و اين كرت چنان مضطرب شدم كه لرزه بر اعضاى من افتاد ، بمثابهاى كه اگر مرا بيدار نميكردند بيم آن بود كه بخواب ابدى روم . القصه : شب سيوم از وهم بخواب نميرفتم و در آخر شب مرا خواب ربوده ، باز همان جمع منكر را ديدم كه آمدند و بنشستند و نزديك به آن رسيد كه نفسم منقطع گردد . ناگاه طايفهاى خوبروى خوشبوى ، همه نورانى و روحانى پيدا شدند و چون يك كس از آن جماعت آمده و بر من سلام كرده ، بنشستى ، يك تن از آن زمرهء نامقبول غايب گشتى ، تا همه نابود شدند و از مجالست فرقهء ثانيه راحتى يافتم كه زبان بيان از توصيف آن قاصرست . درين اثنا يكى ازيشانرا مخاطب گردانيدم كه :
شما چه كسانيد و آنگروه چه نوع مردمى بودند ؟ جواب دادند كه : ما اخلاق حميدهء توايم و آن زمره اوصاف ذميمهء تو . مدت مقاربت ما و - - مدت « 2 » - - مقاربت ايشان غايت « 3 » و نهايتى ندارد ، چه قرب ايشان با تو مؤبد خواهد بود و اقران ما مخلد . اگر طاقت مجالست آن جمع دارى ما را بگذار و اگر ميل همنشينى ما دامنگير تست ترك ايشان كن . بالجمله از مكاملت و مجاورت « 4 » قوم دوم بهجت و لذتى يافتم كه شرح نتوان كرد
هامش
( 1 ) - خ : ريح
( 2 ) - اين كلمه در خ نيست
( 3 ) - خ : غايتى
( 4 ) - خ : مخاورت