بملاقات المقتدى باللّه فايز گشت و خواست « 1 » كه دست خليفه را ببوسد ، رخصت نيافت . آنگاه سلطان خاتم خليفه را ستانده ، بتقبيل آن مبادرت نمود و خليفه سلطان را خلعت پوشانيده ، سلطان از دار الخلافه خوشدل و مسرور بيرون خراميد . اما خواجه - - نظام الملك « 2 » - - همانجا توقف كرد ، تا يكيك از امراء درآمده ، بعز بساطبوسى خليفه معزز شدند و خواجه بتعريف هريك ازيشان زبان گشاده ، ميگفت كه : اين يك چه درجه دارد و آنيك چه مرتبه و هركدام چند سوار و چه علوفه دارند .
بعد از آن خواجه نيز خلعت فاخر پوشيده ، از مجلس خليفه بيرون آمد .
خواجه نظام الملك در وصاياى خويش بتقريب آورده است كه : در آن اوقات كه سلطان ملكشاه در بغداد بود مخدرهاى از مخدرات سراى خلافت را كه حجلهنشين تتق عصمت بود خطبه فرمود و چون امر مواصلت و مصاهرت باتمام رسيد و امتناع برضا و اتباع مبدل شد سلطان فرمود كه : تا روز عقد بايد كه جميع اكابر و اشراف از اطراف و اكناف عرب و عجم حاضر باشند پس بعجلهء ممالك محروسه از مكهء معظمه و مدينهء مكرمه و بلاد شام و روم و فارس و عراق و خراسان و ماوراء - النهر و غير ذلك ايلچيان رفته ، متعينان آن ولايات را ببغداد احضار كردند « 3 » و در آن بلده اجتماعى دست داد كه در قرون ماضيه و ازمنهء سالفه مثل آن كم روى نموده باشد و مخيم سلطان در جانب غربى بود و دار الخلافه در طرف شرقى و چون رسم تراكمه چنان بود كه كسان داماد در وقت استرضاء بخضوع و خشوع قيام نمايند ، در روزى كه اختيار
هامش
( 1 ) - ق : خاست
( 2 ) - در خ اين كلمه نيست
( 3 ) - خ :
حاضر كردند