عقد بود سلطان فرمود كه : مجموع اكابر و اعيان كه از اطراف جهان حاضر گشته بودند جهة طلب رضاى خليفه پياده متوجه دار الخلافه شوند و خليفه برين معنى وقوف يافته ، در محلى كه اشراف و بزرگان روانشدند كسى از نزد خليفه رسيده ، گفت كه : فرمان خليفه چنانست كه نظام الملك سوار و ساير اكابر پياده بدار الخلافه آيند . آنگاه من بر اسب مراد سوار گشته ، جميع اعيان جهان پياده در ركاب من روان شدند و چون بسدهء خلافت رسيديم مسندى در غايت عظمت نهاده ، مرا بر آن نشاندند و ساير خلق بر يمين و يسار من قرار گرفتند و بعدد هركسى از علماء و عظماء خلعتى از دار الخلافه بيرون آوردند و خلعت من مطرز بود به اين طراز كه : « باسم الوزير العادل العالم الكامل نظام الملك رضى خليفه » و از ابتداى ظهور اسلام تا آن غايت كسى را از وزير با خليفه منسوب نكرده بودند . غرض از شرح اين حال آنكه چون شيطان آنزمان در نفس من تهييج « 1 » و تعظيم و تكبر ميكرد ، در بىوفائى و كمبقائى دنيا تامل مىنمودم و عجز و ضعف خود با وجود چنان حال مشاهده مىكردم و يقين ميدانستم كه آن مرتبه و امثال آن صد هزار در وجه يك تب و صداع نمىشنيد و لا حول ميگفتم و چون از عتبهء خلافت بازگشتم و شب درآمد بخواب ديدم كه همان مسند بر مقامى بس رفيع بود و من بر آن نشسته و همان خلعت پوشيده ، اما از تنهائى خوف و وحشتى تمام داشتم . ناگاه شخصى بشكلى زشت و لقائى كريه پيدا شده ، نزديك من نشست ، چنان كه « 2 » از رايحهء منكر او مرا توهم هلاك شد و در آن اثناء ديگرى به صد كراهت و ردائت او پديد آمد و بر همان مسند
هامش
( 1 ) - ق : تهنيح و خ : تهنيج
( 2 ) - ق و خ : چنانچه