چون خواجه نظام الملك بمرتبهء بلند وزارت رسيد روزى با كوكبهء عظيم در بازار مىراند ، ناگاه نظرش بر آن نابينا افتاده ، او را بشناخت و با يكى از ملازمان گفت كه : اين نابينا را بوثاق من رسان و نگاهدار . چون خواجه به خانه آمد نابينا را نزديك خود نشانده ، در گوش او گفت كه : آن كوزهء زر را كه در محراب مسجد نهان ميساختى و گم شده بود يافتى ؟ نابينا دست دراز كرده ، دامن خواجه « 1 » بگرفت و گفت : يافتم . خواجه فرمود « 2 » كه : اين چه سخنست ؟ نابينا گفت :
تا آن زر « 3 » گم شده با هيچكس نگفتم و اكنون كه از خواجه اين لفظ شنيدم دانستم كيفيت حال چيست . خواجه در خنده افتاده ، گفت تا مضاعف آن وجه بنابينا دادند و يك قريهء معموره از متملكات خود اضافه نموده ، بوى بخشيد ، مصرع : چنين كنند بزرگان چو كرد بايد كار ! القصه چون سلطان البارسلان عميد الملك كندرى را بعز شهادت رسانيد منصب وزارت را من حيث الاستقلال مفوض بخواجه نظام الملك گردانيد و الحق براى رزين و فكر متين آن خواجهء صاحب تمكين امور ملك و ملت صفت نظام گرفت و مهام دين و دولت سمت سرانجام پذيرفت . از شميم عدل و انصافش مشام جان جهانيان معطر گشت و از نسيم لطف و احسانش نهال آمال اهل فضل و كمال سرسبز و بارور شد .
پيوسته به حال رعايا و ضعفاى رعيت و عجزهء هرشهر و ولايت پرداختى و با اصحاب زهد و ارباب درس و فتوى صحبت داشتى « 4 » . اوقات خجسته ساعات را مستغرق اصحاب طاعات و عبادات ساختى . بقاع خير « 5 »
هامش
( 1 ) - خ : خواجه را
( 2 ) - خ : گفت
( 3 ) - خ : از آن روز كه
( 4 ) - ق : داشته
( 5 ) - خ : بقاع الخير