و خود بر اسب من نشسته ، از نظر همگان « 1 » غايب گشت . من و موكلان از آنحال در تعجب افتاديم و من در ايام حكومت چشم مىداشتم كه آنشخص را ببينيم ، تا بمراسم اعتذار قيام نمايم ، اما هرگز چشم من دروى نيفتاد ، بيت
كسى كش رهبرست اقبال بىعيب * رسد امداد او از عالم غيب
بود يارش چو تاييد الهى * ميسر گرددش دولت كماهى
روايتست كه : قبل از آنكه خواجه نظام الملك در امور وزارت مدخل نمايد سلطان الب ارسلانرا سفرى پيش آمد و مقرر شد كه خواجه در آن سفر ملازم باشد و چون خواجه را در آنزمان دستگاهى نبود متفكر شد كه آيا از كدام ممر ما يحتاج سفر انجام نمايد و در اثناى اين انديشه وضو ساخته ، بمسجدى كه بر در سرايش بود رفت و بعرض نياز مشغول گشت . ناگاه نابينائى به مسجد درآمد و گفت : درين مسجد كيست ؟ خواجه جواب نداد و نابينا بعصا گرد مسجد برآمده ، شرط احتياط بجاى آورد و چون حس كسى نيافت پيش محراب رفته ، زمين را بكاويد و كوزهاى پرزر مسكوك بيرون آورده ، زرها را فروريخت و لحظهاى با آن بازى كرده ، درمى چند منضم گردانيد و باز همه را در كوزه كرده ، همانجا به خاك سپرد و چون نابينا از مسجد بيرون رفت خواجه بفراغ بال آن زرها را برداشته ، بىمذلت قرض اسباب سفر مهيا ساخت و در خدمت سلطان روان شد .
بيت
كسى كش هست با اقبال پيوند * نماند هرگز او را كار دربند
هزاران عقده گر افتد بكارش * به آسانى گشايد كردگارش
هامش
( 1 ) - ق و خ : همكنان