و بدوستانى كى در خراسان داريم ملاطفات مىنويسيم و از مجارى حالات اعلام مىدهيم و چون مردم عيال داريم و درويش گشته ( * ) به حكم ضرورت « 1 » خان و « 2 » مان گذاشته در پى رزق و بطلب « 3 » شغل بخراسان مىرويم « 4 » حال خويش گفتيم اكنون فرمان خداوند راست « 5 » فخر الدوله روى به صاحب كرد و گفت ما را با اين گروه چه ( * ) مىبايد كرد « 6 » صاحب گفت ملك ايشان را امان داده است و اهل فضلاند و مردمزاده و قلمزن و بعضى را بنده مى « 7 » شناسد و ( * ) تعلق ببنده دارند « 8 » چون كار اهل قلم و تعيين ( * ) اشغال ايشان وظيفهء « 9 » بنده است اگر حكم مطاع نفاذ يابد بنده مهمات ايشان را « 10 » بر وجهى كفايت كند كه فردا « 11 » خبر به خدمت رسد و پسنديده افتد پس « 12 » همان حاجب « 13 » را گفت « 14 » ايشان را بسراى صاحب برو بسپار حاجب « 15 » فرمان برد و بازگشت ايشان هراسان شدند « 16 »
هامش
( * 1 ) - پ : به حكم ضرورى ، ج : حذف شده
( 2 ) - ت : حذف شده
( 3 ) - ب ج : طلب
( 4 ) - ت : مىرهيم
( 5 ) - ث : خداوندست
( * 6 ) - ب : مىبا ؟ ؟ ؟ د ، پ : بايد
( 7 ) - ب ت : حذف شده
( * 8 ) - ت : ببنده تعلق دارد ، ج : تعلق دارند
( * 9 ) - ت : وظيفه ايشان كار ، ج : اشغال ايشان - در حاشيه نوشته شده
( 10 ) - ج : حذف شده
( 11 ) - پ : قرداد
( 12 ) - پ : تكرار شده
( 13 ) - ج : صاحب
( 14 ) - ت : كه - افزوده شده
( 15 ) - ج : صاحب
( 16 ) - ت : حذف شده