تا راست بگوئيم فخر الدوله ( * ) ايشان را « 1 » بجان و تن و مال امان داد و بسوگند « 2 » موكّد گردانيد چه ( * ) بيشتر را « 3 » مىشناخت گفتند پوشيده نيست كى ما نه دزديم « 4 » و نه خونى و نه راهزن و نه زن « 5 » كسى « 6 » فريفتهايم و نه فرزند كسى « 7 » بغلامى برده ما قومى دبيران و متصرفان معطل ماندهايم و ازين دولت محروم و « 8 » پادشاه باحوال ما نمىرسد و به هيچ شغل نامزد « 9 » نمىفرمايد شنيدهايم كه در خراسان پادشاهى پديد آمده « 10 » كه او را محمود مىگويند « * 11 » و اهل فضل و هنرمندان را دوست مىدارد و ايشان را ضايع نمىگذارد و دانش را خريدارى مىكند « * 11 » و ما اميد ازين مملكت بريده دل « 12 » در وى بستهايم و هرروز برين « 13 » ديده مىرويم و شكايت روزگار مىگوييم « 14 » و از « 15 » هركه ازين راه آيد « 16 » خبر محمود مىپرسيم
هامش
( * 1 ) - ب : حذف شده
( 2 ) - آ ت : سوكند ، ب : سوكند
( * 3 ) - پ : حذف شده
( 4 ) - پ : دزدانيم
( 5 ) - ب : حذف شده
( 6 ) - ج : كسى را
( 7 ) - ب پ ث ج : كسى را
( 8 ) - ت : حذف شده
( 9 ) - پ : بامزد
( 10 ) - ب : آمده بود ، پ : آمده است
( * 11 ) - ( * 11 ) - ج : از - و اهل فضل - تا - خريدارى مىكند - در حاشيه نوشته شده
( 12 ) - ج : و دل
( 13 ) - ج : بدين
( 14 ) - ج : مىكنيم
( 15 ) - پ ث ج : حذف شده
( 16 ) - ب : كه ، ج : مىآيد